تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
گفتند كه آن مرغان را مىبينى ، هر روز اينجا مىآيند و دانه مىچينند و هنگامى كه پير يكى از آنها را مىخواند آن مرغ يكسره به نزدش مىرود ، زيرا آن مرد از اولياى خداست . بعد از من خواهش كردند كه بروم و او را نزديك ببينم . نزديكتر رفتيم تا به مسافت يك پرتاب سنگ رسيديم و توانستيم پير را با ظروفى از گوشت و ديگر خوراكيها ببينيم . پرندگان حتى تا نزديك چهرهء پير پرواز مىكردند تا از او دانه بگيرند . اما او مرغان را با دست بر زمين مىنهاد و گاه به آنها پاره‌اى گوشت مىداد . مردم به پندار خود از كرامات او داستانها مىگفتند . با اين همه اين سخنان به نزديك خردمندان ممكن است چيزى جز آثار جنون و هذيان ننمايد . وقتى ديگر يكى از اين درويشان را ديدم كه از ملازمان شاه بود « 1 » و در دربار به خوان مىنشست . در آن هنگام سلطان حسن بيگ در ارمنستان بزرگ بود كه اكنون تركمانيه خوانده مىشود . خواست به ايران بيايد و به جنگ جهانشاه برود كه در آن زمان شاه ايران و جغتاى بود . اين درويش آمد و در حينى كه شاه و درباريان بر خوان نشسته بودند عصايى را كه در دست داشت در ميان ظرفها پرتاب كرد و چند كلمه‌اى بر زبان راند و همهء آنها را شكست . اين ابله را همه ابله نيك‌سرشت مىپنداشتند . شاه پرسيد كه درويش چه گفت . كسانى كه سخنان درويش را فهميده بودند گفتند : مىگويد كه شاه بايد پيروز گردد و دشمنان خود را درهم شكند مانند بشقابهايى كه او شكسته است . شاه پرسيد راست مىگوييد ؟ چون همه تصديق كردند كه درويش چنين چيزى گفته است شاه فرمود كه تا بازگشت او از جنگ در نگهداشت او بكوشند . قول داد كه او را بركشد و محترم دارد . شاه به جنگ رفت و دشمن را درهم شكست ، كشت و همهء ايران حتى هرات را گرفت و سراسر كشور را مطيع و منقاد خويش ساخت . بعدها قول خود را فراموش نكرد ، و فرمود تا اين ابله را نزد او برند . با او به احترام رفتار كنند . هشت ماه پس از اين پيروزى من خود حاضر بودم و طرز رفتار او را با ديگران ديدم . اين مرد همهء كسانى را كه هر روز در ساعتى معين به خانقاه او مىرفتند طعام مىداد . نخست دستور مىداد كه همگى بنشينند و حلقه زنند و عدهء آنان هرگز كمتر از دويست و بيش از پانصد تن نبود ؛ هر
هامش
( 1 ) . مراد از اين شخص بابا عبد الرّحمن مجذوب است . ( نوايى )