تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
اما در مورد رياكارى ايشان در دين و ايمان داستانى خواهم گفت كه اميدوارم خداوند نصيب ما مسيحيان نكند يعنى يا ما از اين رياكاريها نكنيم يا اگر كرديم به عقوبت الهى دچار شويم ، همچنان‌كه آن مرد گرفتار شد كه اينك قصه‌اش را مىشنويد - به گمان من شق اول براى ما خوب است و شق دوم براى ما بد نيست . مسلمانى كه در نظر همكيشان خود مرد خدا بود مانند جانوران برهنه مىزيست و از بس دربارهء دين و آيين سخن گفته و موعظه كرده بود نيكنامى حاصل نموده بود ، و با اينكه مردم نادان را هوادار خويش گردانده بود به اين كار قناعت نكرد و خواست بر گرد خود ديوارى كشد و چنين وانمود كند كه تا چهل روز روزه خواهد گرفت ، و چيزى نخواهد خورد . يقين داشت كه اين چله‌نشينى را بسلامت به پايان خواهد رساند ، و گزندى به تن او نخواهد رسيد . پس بر آن شد كه اين استادى و زبردستى را ثابت كند . بدين قصد دستور داد كه مقدارى خشت برايش به بيشه‌اى برند . پير با اين خشت و با گل و آهكى كه در آن ديار به كار مىبرند كلبهء مدورى ساخت و خود را در آن محصور و محبوس كرد . پس از چهل روز وى را صحيح و سالم يافتند . مردم انگشت حيرت به دهان گرفتند . اما مردى كه از ديگران هوشمندتر بود در آن كلبه اندكى بوى گوشت استشمام كرد و باعث شد كه زمين را بكنند و نيرنگ پير برملا شد . اين حديث به سمع پادشاه رسيد و فرمود كه قاضى عسكر « 1 » و يكى از مريدان او را دستگير كنند . ايشان پس از اندكى شكنجه اقرار كردند كه او سوراخى در ديوار پديد آورده بوده است و قاضى شبها نيى در ميان آن فرومىكرده و شوربا و ديگر چيزهاى مغذى به پير مىرسانده است . پس قاضى عسكر و مريدش را كشتند . براى شرح بدرفتارى مردم آن سامان كه با مسيحيان مىكنند و من خود ديده‌ام داستانى مىگويم : در دسامبر سال 1487 م . [ 893 ه . ق . ] در ايران از مردى به نام پيترو دى گواسكو « 2 » شنيده‌ام . وى از مردم جنوا بود كه در كافا زاده شده بود . هنگامى كه من در ايران بودم به آنجا آمد . سه ماهى نزد من ماند . وى كه اخبار اين ديار را بدست مىآورد براى من تعريف كرد : روزى در تبريز بودم و مردى ارمنى
هامش
( 1 ) . در متن كادى لشكر و در حاشيه « قاضى لشكر » كه امروز قاضى عسكر گويند . ( 2 ) .Pietro di Guasco