تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
ديد خنديد و گفت : هىهىهى و مقصودش اين بود كه براى گريختن از چنگ مماليك خوب تدبيرى به كار برده‌ام . زيرا نه تركى مىدانست و نه مورى « 1 » . بدين‌گونه خود را به بيروت رساندم و پس از چند روز يك كشتى از كرت « 2 » به آنجا آمد و در بازگشت بر آن سوار شدم و به قبرس رفتم و از آنجا به يارى خداوند به ونيز آمدم . اكنون كه از آنچه مربوط به راههاى آن نقاط است فراغت جسته‌ام رواست كه شرحى دربارهء خرافات و شمه‌اى در باب رياكاريهاى دينى و سخنى چند در خصوص رفتار بدى بيان كنم كه مردم آن بخش از جهان با مسيحيان مىكنند . هنگامى كه به شماخى رسيدم در بيمارستانى كوچك بسترى شدم . در آنجا در زير طاقى سنگ گورى ديدم كه مردى سالخورده با ريش و مويى دراز بر آن نشسته بود . سراپا برهنه بود و تنها شرمگاه خود را از پس و پيش با اندك پوستى پوشانده و بر بوريايى كه بر زمين گسترده بود نشسته : بر او سلام كردم و گفتم چه مىكنى . پاسخ داد كه از پدرش مراقبت مىكند . پرسيدم پدرش كيست ؟ جواب داد : پدر كسى است كه به همسايه‌اش نيكى كند ، چنان كه اين مرد كه در اين گور خفته است ، مىكرد . سپس گفت كه سى سال يعنى در همه عمر همنشين او بوده‌ام . اكنون كه مرده است نيز بر آنم كه مصاحب وى باشم ، و چون بميرم مرا در همين جا به خاك خواهند سپرد . گفت كه از اين گذشته جهان به‌قدر كافى ديده‌ام و اكنون بر آنم كه تا دم مرگ به همين حال باقى مانم . زمانى ديگر در تبريز بودم . روز خيرات اموات بود . مردم آن سامان نيز در اين روز مراسمى بجا مىآورند . نه اينكه چنين روزى در ميانشان معمول باشد ، بلكه مصادف بود با روز خيرات اموات معمول در ميان ما مسيحيان . به گورستانى رفته بودم . از دور تماشا مىكردم . ديدم كه مردى نزديك گورى نشسته است و پرندگان فراوانى ، بخصوص زاغ و زغن ، بر گردش در جنب‌وجوشند . پنداشتم كه جسد مرده است . پس از كسانى كه در آنجا حضور داشتند پرسيدم كه آن كيست . جواب دادند : از پيران و پاكان زنده است . مردى كه مانند او در همه كشور يافته نمىشود و سپس
هامش
( 1 ) . در متن مورسكوMorescoزبان بربرهاى شمال افريقا . ر . ك . دايرة المعارف فارسى مصاحب : مور . ( 2 ) . كانديا همان كرت است ( نوايى )