همچنان مىگفت كه درهرحال بايد پول را بدهى ، و سر خود را به زير افكنده بود .
پس آن ديگر بر بينى او كوفت و گفت جهنم شو . در اين لحظه خون از بينى وى جارى شد و فرياد زد ، اى احمق ، اى ديوانهء نادان . مرد خيرانديش مرا از معركه بيرون برد و با من وداع كرد . پس بر اسب نشستم و با كاروان به راه افتادم . همچنان در سيروسفر بودم و از دژها و شهرها و سرزمينهاى زيباى گوناگون مىگذشتم تا سرانجام از فرات عبور كردم و به حلب رسيدم .
از حلب چيزى نمىگويم زيرا همه به حد كافى با اين شهر آشنايى دارند ، همينقدر مىگويم كه شهرى مهم و بزرگ است و تجارت در آنجا رواج دارد . چون گاه آن رسيد كه حلب را ترك گويم . بازرگانان ما به من يك « مكارى « 1 » » دادند يعنى يك راهنما كه به اتفاق او و خادم خود به سوى كرانههاى دريا حركت كرديم يعنى به طرف بيروت « 2 » و چون به كنار دريا روبهروى طرابلس رسيديم جمعى كثير از مملوكان « 3 » را ديديم كه سرگرم شكار بودند . برخى از ايشان راهنماى مرا ديدند و عنان كشيدند تا راه مرا سد كنند . من چون ديدم كه آن جماعت قصد آزار مرا دارند غلام را گفتم كه او و راهنما از پيش بروند و اندكى از من دور شوند . من نرم و آهسته از دنبال ايشان خواهم آمد تا به هر دو برسم . آنان به مسافت دو تير پرتابى از من دور شدند . پس از آنكه اندكى از كنار راه راندم يكى از مملوكان فرياد زد و گفت آهاى پدر مىشنوى ؟ من با جبينى گشوده نزديك او رفتم و گفتم : چه مىخواهى ؟
پرسيد به كجا مىروى ؟ گفتم « بخت بد تا به كجا مىكشد آبشخور ما » . پرسيد :
مقصودم از اين سخنان چيست ؟ گفتم سوگند به حضرت مريم كه دوازده ماه قبل يكبار ابريشم به بازرگانى فروختهام . در حلب او را جستم و نيافتم تا پول خود را از وى بگيرم . اكنون شنيدهام كه به بيروت رفته است ، اينك در پى بينوايى خويش مىروم . اين سخن چنان در دل او اثر كرد كه به من رحم آورد و گفت برو اى مرد بينوا كه دست حق همراهت . راه خود را دنبال كردم و به راهنما رسيدم . چون مرا
هامش
( 1 ) . در متنMucharioو در حاشيه « مكارى به معنى چاروادار » . « آن كس كه خر و اسب و شتر و جز آنها را كرايه مىدهد ؛ خربنده . . . در تداول بخطا " مكّارى " تلفظ كنند » . ( فرهنگ معين ) . - م .
( 2 ) . در متنBarutoآمده است و در حاشيه بيروت . - م .
( 3 ) . دربارهء مماليك مؤلف در حاشيه چنين نوشته است : مملوكها ، سپاهيان سلاطين مصر بودند .