تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
به جنگ با تركان عثمانى مصمم يافتم از او رخصت خواستم تا از راه سرزمين تاتاران به ديار خود بازگردم . پس همراه سفير سلطان حسن بيگ و بسيارى از بازرگانان تاتار همراه شدم . از ايشان چنين شنيدم كه همچنان‌كه در آغاز سفرنامه نوشته‌ام هاگمت « 1 » پسر ادلمولغ برادرزاده « 2 » امپراتور تاتارستان پس از مرگ پدرش در كنار امپراتور سابق الذكر بزرگ شد ، و همچون پسر امپراتور بشمار مىرفت و امپراتور او را پسر خود مىخواند . پس بيش از پيش مايل شدم كه از همان راه به نزد او روم و اطمينان داشتم كه از او لطف و عنايت خواهم ديد ، اما در آن سامان چنان جنگهاى سختى درگرفته بود كه جرأت نكردم سفر خود را دنبال كنم . پس ناگزير از قصد خويش منصرف شدم و در سال 1478 م . [ 880 / 881 ه . ق . ] از ميلاد خداوند ما به تبريز بازگشتم . چون به تبريز رسيدم چنان سلطان حسن بيگ را بيمار يافتم كه در شب ديگر كه عيد خاچ‌شويان بود درگذشت . چهار پسر از وى بجاى ماند ، سه تن از يك مادر و يك تن از مادرى ديگر . همان شب آن سه تن ، چهارمى را كه نابرادرى ايشان و جوانى بيست‌ساله بود خفه كردند . سپس مملكت را بين خويش تقسيم نمودند ، پس از آن ، برادر دوم برادر بزرگتر را به كشتن داد ، و خود پادشاه شد ، چنان كه هنوز سلطنت مىكند . چون ديدم كه اوضاع آشفته و درهم است من كه از پدر و پسران رخصت رفتن خواسته بودم و ايشان به طيب خاطر بدين كار رضا داده بودند با يك ارمنى كه به ارزنجان مىرفت و ساكن آن شهر بود همراه شدم و از ملازمانى كه با خود به ايران برده بودم فقط پسرى از مردم اسكالونى « 3 » برايم باقى مانده بود كه در اين سفر نيز همراه من بود . جامه‌اى سخت ژنده و مندرس در بركردم و از ترس ستيزه‌ها و كشمكشهايى كه غالبا پس از مرگ چنين پادشاهانى روى مىدهد روز و شب شتابان اسب مىراندم . روز سى و يكم آوريل به ارزنجان رسيدم و يك ماه در آنجا درنگ كردم و در انتظار كاروان حلب نشستم تا بدان شهر روم . از ارزنجان كه روبه‌راه نهاديم از قومس « 4 » و عرب‌گير « 5 » و
هامش
( 1 ) .Hagmeth( 2 ) .nephewe( 3 ) .Scalvonie( 4 ) . در متنCymisو در حاشيهKumis[ كه همان قومس مذكور در كتاب دياربكريه است . ص . 524 ] . ( 5 ) . در متنArapchirو در حاشيه عرب‌گير [ ر . ك . : لسترنج ، 128 ] .