و راه گرجستان در پيش گرفتيم و در مرز درياى سياه وارد آن سرزمين شديم . چون شاه مىخواست آنجا را غارت كند از پيش به رسم خويش طلايه فرستاد كه پنج هزار سوار مىشدند و ايشان نيكوترين راه را براى پيشروى هموار كردند . بيشهها را با خاك يكسان كردند و سوختند زيرا راه عبور لشكر از ميان كوههاى بلند و جنگلهاى بسيار عظيم مىگذشت . آتشسوزى چنان بود كه از دور شعلههاى آتش را مىديديم و مىدانستيم كه از كدام راه بايد رفت . بدينگونه راه براى دو روز سفر در داخل خاك گرجستان آماده شد ، و ما به تفليس رسيديم . مردم ، آنجا را مانند ديگر جاها رها كرده و رفته بودند . اين شهر را بىهيچ مقاومت گرفتيم .
از تفليس به گورى و ديگر نقاط آن حولوحوش رهسپار شديم . لشكر حسن بيگ آنجا را مانند قسمت اعظم آن ناحيه به باد يغما گرفت . سرانجام حسن بيگ با باگراتى پادشاه گرجستان و با پادشاه گرگره « 1 » همسايهء او از در مصالحه درآمد . قرار شد كه اين دو بيست و شش هزار دوكات به او خراج دهند ، و حسن بيگ جز تفليس سراسر كشور را به ايشان بازدهد . ازاينرو شاه باگراتى و گرگره كه مىخواستند اين باج را بدهند چهار پاره لعل بدخشان كه نسبتا خوب بود نزد او فرستادند . ولى اين گوهرها به خوبى لعلهايى نبود كه معمولا در محراب كليساى مرقس پاك « 2 » واقع در ونيز به معرض تماشا مىگذارند . ازاينرو همينكه اين گوهرها به دست سلطان حسن بيگ رسيد مرا فراخواند تا آنها را ارزيابى كنم . پيش از آنكه نزد او روم سفيرانى كه از سوى شاه باگراتى و گرگره آمده بودند و لعلها را همراه خود آورده بودند كس نزد من فرستادند و خواهش كردند كه لعلها را خوب قيمت كنم ، زيرا ايشان نيز مانند من مسيحيند . هنگامى كه به حضور شاه رسيدم فرمود تا آن لعلها را به من دهند . چون بدقت در يكى نگريستم از من پرسيد كه چند مىارزد . من پاسخ دادم كه به گمان من چهار هزار دوكات . پس شاه را سخت خنده گرفت ، و گفت وه كه بهاى لعل در كشور شما بسيار گران است ! من لعل نمىخواهم و پول مىخواهم . اين سخن شايع شد . در همان هنگام از آن سرزمين ميان چهار تا پنج پزون « 3 » فراهم آمد . جاهايى را كه ما مسخر كرديم در سمت چپ ،
هامش
( 1 ) .Giurgura( 2 ) .Saint Markes( 3 ) .Psons