پيش گرفتند كه مردم آنجا نيز مسيحيند ( هرچند تابع كليساى يونانند ) . با آنان نيز همان معامله را كردند كه با ديگر عيسويان كرده بودند . سپس به سرزمين چركسها بازگشتند و راه چىپيچه « 1 » و چربترى « 2 » را پيش گرفتند كه هر دو در حدود درياى سياه است . در آنجا نيز مردمكشى كردند و از اين كار دست نكشيدند تا اينكه مردم تيتراكاسا « 3 » و چرموچ « 4 » در برابرشان قد علم كردند و با آنان جنگيدند و همه را تارومار كردند چنان كه از هر صد تن بيست تن جان بدربردند و به سوى كشور خود گريختند . از اين داستان مىتوان به حال زار مسيحيان آن سامان پىبرد . اين واقعه در سال 1486 م . [ 891 ه . ق . ] روى داد .
دربارهء دربند مطلبى شگفتانگيز برايتان خواهم گفت . همينكه از يكى از دروازهها وارد اين محل شويد تا به پاى حصار برسيد همهگونه انگور و ميوه ، بخصوص بادام ، خواهيد يافت .
در سوى ديگر دربند هيچگونه ميوه يا درختى جز بعضى اقسام وحشى يافته نمىشود ؛ اين وضع تا مسافت ده پانزده يا بيست ميل در طرف ديگر دربند ديده مىشود . از اين گذشته در دكانى لنگرهايى ديدم هريك به وزن 850 بلكه بيشتر « 5 » و اين نكته حكايت مىكند كه در گذشته مردم آن سامان كشتيهاى بزرگ داشتهاند ، حال آنكه اكنون وزن بزرگترين لنگرهاى ايشان بيش از صد و پنجاه و دويست و پنجاه نيست .
تا كنون از چيزهايى سخن گفتهام كه مربوط به آن صفحات بوده است .
قسمتى را شنيده و بيشتر آنها را به چشم ديدهام . اكنون برمىگردم بر سر تبريز و از آنچه ميان من و سلطان حسن بيگ گذشت سخن مىگويم . هنگامى كه از تبريز عزيمت مىكرد قول داد كه با سلطان عثمانى بجنگد اما از قراين مختلفى كه ديدم باور نكردم . وى تا آنجا كه من توانستم برآورد كنم بين 20 الى 24000 سوار جنگى داشت و بقيه كه براى رفع نيازمنديهاى اردو آمده بودند شش هزار تن مىشدند . اما دربارهء زنان و كودكان و خادمان لازم نيست كه ديگر چيزى بگويم زيرا پيش از اين در اينباره به حد كافى سخن گفتهام . پس از هشت روز سفر به سمت راست پيچيديم
هامش
( 1 ) .Chipiche( 2 ) .Charbatri( 3 ) .Titracassa( 4 ) .Chremuch( 5 ) . مؤلف مقياس وزن را تعيين نكرده است . - م .