قبل از رسيدن به جلگه براى تعيين محلى كه سپاهيان بايد اشغال كنند جلو افتادم . به مجردى كه وليعهد پر سفيد كلاه مرا تشخيص داد ، چنان شادى از خود نشان داد كه باعث حيرت برادرانش گرديد . با يكى از اسبهاى عربى بسيار عالى كه وليعهد با سخاوتمندى خاص خود به من بخشيده بود ، به زودى خود را به قصر رساندم . وليعهد به طارمى جلو پنجره تكيه كرده بود و از آنجا مرا به اسم صدا زد و اشاره كرد كه بالا بروم . همينكه به نزد او رسيدم به عادت معمول به من اجازه داد كه در كنار او بنشينم ، اما من با مشاهدهى اينكه همهى برادرانش سرپا ايستادهاند امتناع نمودم و گفتم تا زمانى كه اين شاهزادگان ننشينند به خود اجازهى نشستن نمىدهم . وليعهد كه از تذكر من راضى به نظر مىآمد بلافاصله به آنها اجازهى نشستن داد . آنگاه بدون توجه به شگفتزدگى برادران خود ، كه ورود ناگهانى من باعث آن شده بود ، دربارهى سپاهيانم سوالات بسيار نمود . من به وى اطمينان دادم كه از زمان آخرين ديدارش قشون پيشرفتهايى نموده است كه مورد رضايت خاطر ايشان قرار خواهد گرفت . يكى از برادران ، كه از قدرشناسى و مهربانى وليعهد نسبت به من متعجب شده بود با لحن فوق العاده خشك و به زبان عربى از او سوال كرد كه چهگونه پس از سه روز سردى و سرسنگينى با آنها يكباره خلقش تا اين اندازه با ورود اين مرد ( در حالى كه مرا با دست نشان مىداد ) خوش شده است ؟ وليعهد شروع به خنديدن نمود و به همان زبان در جواب گفت كه دليلش خيلى روشن است ، زيرا به خوبى مىداند كه اگر در تمام مملكت دشمنانى داشته باشد اين دشمنان برادرهاى او هستند ، در صورتى كه مطمئن است كه اگر يك دوست داشته باشد آن دوست اين مرد است . وقتى كه وليعهد متوجه كنجكاوى من در بارهى اين گفتوگو شد ، جريان را به تركى برايم تعريف كرد . با اندكى ترديد و دودلى به وليعهد گفتم در عين اينكه دربارهى من به درستى داورى كرده ، تصور مىكنم در مورد برادرانش جانب انصاف را نگرفته است و من به طيب خاطر حاضرم كه ضمانت دوستى آنها را بنمايم . وليعهد گفت
سفر در ايران ( فارسى ) — صفحة 152
مساهمون: گاسپار دروويل
ص١٥٢