تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفر در ايران ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
احساس سربلندى مىكنند ، به همان اندازه از تولد دختر ساكت و كج‌خلق مىشوند . در مورد اخير ، يعنى موقعى كه دخترى به دنيا مىآيد كمتر درباره‌ى تولدش صحبت مىشود . اما اگر نوزاد پسر باشد شتابان خود را به پدر مىرسانند و كلاهش را برمىدارند و مىگويند مژدگانى بدهيد صاحب پسرى شده‌ايد . در اين حال لباسى كه پدر بر تن دارد ، به مژده آورنده تعلق مىگيرد و رسم اين است كه اين لباس را در برابر پرداخت مبلغ قابل توجهى بازخريد مىكنند . همه‌ى پسران شاه به جز چهار پنج نفرشان تقريبا در يك سن و سال هستند . من خود در بازديد اعلىحضرت از آذربايجان در ماه اوت سال 1813 سى و شش تن از آنها را سوار بر اسب همراه شاه ديدم . اجتماع اين شاهزادگان خوش‌سيما بسيار باشكوه بود و گرچه كمتر به هم شبيه بودند ولى كم‌وبيش به پدر خود شباهت داشتند . در اين‌جا براى نشان دادن بغض و حسادتى كه بين فرزندان بىشمار شاه حكمفرما است و به‌ويژه كينه و عداوتى كه نسبت به وليعهد دارند داستانى نقل مىكنم : در اوايل ماه ژوييه‌ى سال 1813 با ده دسته سوار نيزه‌دار و چهار گردان پياده‌نظام و نيم آتشبار توپخانه‌ى اسب‌كش در اروميه اردو زده بودم . در اين حال از وليعهد دستور رسيد كه در روز اول ماه اوت از تبريز حركت نمايم تا بتوانم روز هشتم يا نهم همين ماه در دشت اوجان باشم . به‌خصوص به من توصيه شده بود كه ترتيب كار را طورى بدهم كه اين هنگها كه نخبه‌ى قشون ايران بودند ، تا آن‌جا كه ممكن است بهترين وضع را داشته ، چيزى كم‌وكسر نداشته باشند . همان‌طور كه قرار بود روز هشتم به اردوگاه رسيدم . وليعهد كه از ورود من در آن‌روز آگاه گرديده بود ميان قريب سى تن از برادرانش كه قبل از شاه به آذربايجان آمده بودند با شوق تمام مانند عاشقى كه در انتظار معشوقه باشد منتظر سوارنظام منظم و توپخانه‌ى اسب‌كشش بود و با دوربينى كه در دست داشت دايما چشمهاى خود را به گردنه‌اى كه من و سپاهيانم براى وارد شدن به جلگه بايد از آن مىگذشتيم دوخته بود .