بايستد و نتوانند او را غافلگير كنند و سرهنگى از بزرگان ايران را در آنجا به مرزبانى نهاد . روزى مرزبان [ 862 ] در آن بيابان به شكار مىپرداخت . پس قبيلهاى از تازيان را ديد كه در آن بيابان فرود آمدهاند . چون به ايشان نزديك شد ديد زنانى بىمرد هستند كه به كار خود مشغولند و چون نيك نگريست به يكى از ايشان دلباخته شد . به ايشان نزديك شده گفت : من مرزبان اين دژ هستم و به اين دختر از ميان شما دل باختهام و مىخواهم كه او را به همسرى من درآوريد . ايشان گفتند اين دوشيزه دختر سردار اين قبيله است و ما گروهى نصارا هستيم و تو مردى مجوس باشى ، دين ما همسرى را جز با همكيش خودمان روا ندارد . مرزبان گفت : من به دين شما درآيم . ايشان خرسند شده گفتند اگر چنين كنى نيكو باشد اكنون بايد مردان ما بيايند و تو دختر را خواستگارى كنى و ايشان از آن جلوگيرى نخواهند كرد . مرزبان بماند تا مردان بيامدند و دختر را خواستگارى كرد . ايشان دختر را به همسرى او دادند و او دختر را به دژ برد . پس آن قبيله به همراه دختر در پيرامون دژ فرود آمدند و با گذشت روزگار ، خانهها در آنجا ساختند و چون اسم آن دختر « تكريت » بود پيرامون دژ « تكريت » ناميده شد . سپس آن دژ را به آن نسبت « دژ تكريت » خواندند . عبيد اللّه پسر حرّ هنگامى كه ميان ياران او و ياران مصعب جنگى در تكريت رخ داد و بيشتر ياران او كشته شدند و تنها خودش رهايى يافت چنين سرود :
فان تك خيلى يوم تكريت اجمحت * و قتّل فرسانى فما كنت دانيا
و ما كنت وقّافا و لكن مبارزا * اقاتلهم وحدى فرادا و ثانيا
دعانى الفتى الازدىّ عمرو بن جندب * فقلت له لبّيك لمّا دعانيا
فعزّ على ابن الحرّ ان راح راجعا * و خلّفت فى القتلى بتكريت ثاويا
الا ليت شعرى هل ارى بعد ما ارى * جماعة قومى نصرة و المواليا
و هل ازجرن بالكوفة الخيل شزّبا * ضوامر تردى بالكماة عواديا
فالقى عليها مصعبا و جنوده * فاقتل اعدائى و ادرك ثأريا « 1 »
عبيد اللّه پسر قيس الرّقيّات چنين مىسرايد :
أ تقعد فى تكريت لا فى عشيرة * شهود و لا السّلطان منك قريب
و قد جعلت ابنائنا ترتمى بنا * بقتل بوار و الحروب حروب
[ 863 ]
و انت امرء للحزم عندك منزل * و للدّين و الإسلام منك نصيب
فدع منزلا اصبحت فيه فانه * به جيف اودت بهنّ خنوب « 2 »
مسلمانان به روزگار عمر خطاب در سال شانزدهم هجرى آن را گشودند . سعد بن ابى وقاص سپاهى را به سردارى عبد اللّه پسر معتم به آنجا فرستاد و با ايشان بجنگيد و با زور آن را بگرفت و دربارهء آن چنين سرود :
و نحن قتلنا يوم تكريت جمعها * فلّله جمع يوم ذالك تتابعوا
هامش
( 1 ) . اگر سپاهيان من در جنگ « تكريت » كشته شدند و براى من چيزى باقى نماند من دست بسته نماندم ، به تنهايى و با ياران جنگ كردم . آن جوان ازدى - عمر بن جندب - به من ندا داد ، من نيز لبيك گفتم . اين شكست براى ابن حر گران تمام شد . من در تكريت ميان كشتگان افتادم . اى واى بر من ! آيا پس از اين دوستان خود را خواهم ديد ؟ و در كوفه افتخار خواهم داشت ؟ آيا مىتوانم انتقام خود را از مصعب و سپاهيانش بگيرم و او را بكشم و خونخواهى ياران را از وى بستانم ؟
( 2 ) . آيا در « تكريت » دور از قبيله مىمانى ؟ تو كه با سلطان دوستى ندارى . فرزندان ما از ما دورى مىكنند . . . تو مردى با احتياط و ديندارى و مسلمانى در تو هست ، اين منزل لجنزار را رها كن . . .