تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 714

مساهمون:

ص٧١٤
هفت پابند خلخال بر پايش بود ، و چون بلنداى پاى او را اندازه گرفتند غير از انگشتانش يك ذراع بود . در يكى از حلقه‌هاى پايش صفحه‌اى زرين آويخته بود كه بر آن چنين نوشته بود : « به نام تو اى خداى من . من تدمر دخت حسان هستم ! خداوند كسى را كه بدين خانهء من وارد شود بيچاره كند » مروان از ترس دستور داد دروازهء غار را همچنان كه بود بربستند و هيچ چيز از زينت آلات آن زن برنداشت . او مىگويد : چند روزى از اين پيشامد نگذشت كه عبد اللّه بن على به درآمد و مروان را بكشت و سپاهش را قتل عام كرد و پادشاهى از خاندان او برگرفت . از جملهء تنديسها كه در تدمر بود دو دختر با مجسمه‌هاى ديگر بود . پس چون اوس پسر ثعلبهء تيمى صاحب كاخ اوس در بصره از آنجا گذشت و آن دو تنديس را ديد و پسنديد چنين سرود [ 830 ] :
فتاتى اهل تدمر خبّرانى * ألمّا تسأما طول القيام
قيامكما على غير الحشايا * على جبل اصمّ من الرخام
فكم قد مرّ من عدد اللّيالى * لعصر كما و عام بعد عام
و انّكما على مرّ الليالى * لأبقى من فروع ابنى شمام
فان أهلك فربّ مسوّمات * ضوامر تحت فتيان كرام
فرائضها من الاقدام فزع * و فى ارساغها قطع الخدام
هبطن بهنّ مجهولا مخوفا * قليل الماء مصفرّ الجمام
فلمّا ان روين صدرن عنه * و جئن فروع كاسية العظام « 1 »
مداينى گويد : اوس پسر ثعلبه بر يزيد بن معاويه وارد شد و شعر بالا را كه سروده بود برخواند . يزيد گفت : خدا پدر مردم عراق را بيامرزد ! اين دو تنديس مدتها ميان شما اهل شام بود و هيچيك از شما شعرى دربارهء آن نسروديد و همين كه اين عراقى به آنجا رسيد گفت آنچه را گفت . حسن پسر ابو السرح از پدرش روايت آرد كه گفت : من با ابو دلف به شام رفتيم و چون به تدمر رسيديم او بر اين دو تنديس بايستاد . پس من داستان اوس ثعلبه را برايش گفته سرودهء او را خواندم ، وى اندكى بينديشيد و اين شعر بسرود :
ما صورتان بتدمر قد راعتا * اهل الحجى و جماعة العشّاق
غبرا على طول الزّمان و مرّة * لم يسأما من الفة و عناق
فلير مينّ الدّهر من نكباته * شخصيهما منه به سهم فراق
و ليبلينّهما الزّمان بكرّة * و تعاقب الاظلام و الاشراق
كى يعلم العلماء الّا واحدا * غير الإله الواحد الخلّاق « 2 »
محمد بن حاجب در سرودهء خود از آن دو تنديس چنين ياد مىكند :
أ تدمر صورتاك هما لقلبى * غرام ليس يشبهه غرام
هامش
( 1 ) . اى دو دوشيزهء تدمر ! به من پاسخ دهيد آيا از ايستادن اين دراز مدت خسته نشده‌ايد ؟ شما بر روى تشك نيستيد بر سنگ خارا ايستاده‌ايد . چه شبهاى دراز و سالهاى سال در پى يكديگر بر شما گذشته و شما همچنان ايستاده‌ايد . . . . ( 2 ) . روزگاران دراز بر اين دو مجسمهء تدمر كه ذوق شاعران و عاشقان را تحريك مىكند گذشته است . ايشان از رو بوسى با ياران خسته نشده‌اند و نكبت روزگار ، ايشان را به درد فراق و هجران يار گرفتار نكرده است . روزگار با پشت كردن و زورگويى نتوانسته ايشان را آزرده سازد چه كسى سرّ اين جريان را بجز خداى يگانه مىداند ؟
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 714 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى