اخفى اشتياقى و ما اطويه من اسف * على البريّة و الأشواق تظهره « 1 »
اديب ابو الحسن على پسر جودى اندلسى چنين سروده است :
لقد هيّج النّيران يا امّ مالك * بتدمير ذكرى ساعدتها المدامع
عشية لا ارجو لنأيك عندها * و لا انا ان تدنو مع اللّيل طامع « 2 »
گروهى بدانجا نسبت دارند :
1 - ابو القاسم طيب پسر هارون پسر عبد الرحمن تدميرى كنانى كه در اندلس به سال 328 درگذشت .
2 - ابراهيم پسر موسى پسر جميل تدميرى مولاى بنى اميه . او به عراق آمد و با ابن ابى خيثمه و جز او ديدار نمود و مدتى در مصر بماند تا در آنجا به سال 300 درگذشت . او از پركاران به شمار است .
تدوره [ ت و ر ] : نام جايگاهى است . ابن جنّى مىگويد : از ريشهء دوران [ د و ] گرفته شده است و شاعرى دربارهء آن چنين مىسرايد :
تبنا بتدورة تضىء وجوهنا * دسم السّليط على فتيل ذبال « 3 »
اين شعر تنها در « كتاب » [ سيبويه ] آمده است و زبيدى دربارهء آن مىگويد : « تدوره » خانهاى در كوهستان است و از ريشهء « دار ، يدور ، دورانا » گرفته شده است .
تدوم
[ ت ] : نام جايگاهى است كه در شعر لبيد ديده مىشود كه گويد :
بما قد تحلّ الواديين كليهما * زنانير منها مسكن فتدوم « 4 »
راعى سرايد :
خبّرت انّ الفتى مروان يوعدنى * فاستبق بعض وعيدى أيّها الرّجل
و فى تدوم اذ اغبرّت منا كبه * او دارة الكور عن مروان معتزل « 5 »
تديانه
[ ت ن ] : ديهى است در نسف .
از آنجاست ابو الفوارس احمد پسر محمد پسر جمعه پسر سكن نسفى تديانى . او از محمد پسر ابراهيم بوشنجى روايت دارد . امير ابو احمد خلف پسر احمد سگزى شاه سجستان از او روايت مىكند . وى در محرم سال 366 درگذشت [ 833 ] .
هامش
( 1 ) . اى دور شدهاى كه انديشهء تو در دل من مانده است شكيبايى بر تو چيزى است كه توانش را ندارم در حالى دلم را ترك كردم كه شوق من دلم را مىشكافت و آب ديدگانم را سرازير مىكرد . اگر حال ما را در تدمير ديدى بر آن شفقت مىكردى . دل بعد از تو لذتى نمىبيند . زندگى پس از تو آرامش ندارد . اشتياق خود را از مردم پنهان مىكنم اما شور و شوق من آنها را از پرده برون مىاندازد . ن . ك . چ ع 4 : 517 : 18 .
( 2 ) . اى ام مالك ! آتش خاطرات تدمير در شبى كه نه تحمل دورى تو و نه طمعى به آمدن تو دارم ، در دل من افروخته است .
( 3 ) . در « تدوره » با روى روشن مانديم . . . .
( 4 ) . در اين دو دره ديههايى هست مانند « مسكن » و سپس « تدوم » .
( 5 ) . شنيدهام مروان جوان مرا تهديد مىكند . اى مرد اندكى كوتاه بيا ! « تدوم » كه غبارش گرفته است و « دارة الكور » با مروان كارى ندارند . اين شعر در چ ع 2 : 533 : 14 نيز ديده مىشود .