تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 703

مساهمون:

ص٧٠٣
پادشاهان خود را به پيروى از نخستين پادشاهشان « تبّع » خوانند . سپس با گذشت روزگار قيافهء ايشان دگرگون [ 819 ] و زبانشان مانند همسايگان ترك تغيير يافت و پادشاهان خود را « خاقان » ناميدند . سرزمينى كه آهوان مشكين تبتى و چينى دارد به هم پيوسته است و برترى تبتى بر چينى از دو راه مىباشد : يكى آن كه آهوان تبتى « سنبل الطيب » و گياهان معطر خورند و آهوان چينى « حشيش » مىچرند . ديگر آن كه مردم تبت مشك را از نافه بيرون نمىآورند ولى مردم چين مشك را از نافه بيرون آورده مغشوش مىسازند و با خون و مواد ديگر مىآميزند . مشك چينى راه دراز در دريا مىپيمايد و از هوا رطوبت مىگيرد و فاسد مىشود . هرگاه مشك تبتى از تقلب در امان باشد و در شيشه پوشيده بماند و از راه فارس و عمان به كشور اسلام برسد بسيار نيكو خواهد بود . مشك حالتهاى گوناگون دارد و خاصيت آن فزونى و كاستى يابد زيرا كه آهوان ما و آهوان مشكدار همانندند و فرقى ميان آنان در شكل و رنگ و شاخ نيست . فرق آنها فقط در نيش مثان است كه همانند نيشهاى فيل بيرون است . هر آهوى مشكين دو ناب ( نيش ) برآمده از دهان به اندازهء كمابيش يك وجب دارد از اين رو در چين و تبت تله‌ها مىگذارند تا اين حيوان در آن گرفتار شود و گاهى آن را با تير زده مىكشند سپس نافهء خونين آن را مىبرند . در اين صورت خون نافهء آن حيوان هنوز نارس است و بوى خوشش كمتر دوام مىكند و به زودى نابود مىگردد ، زيرا حالتى همچون ميوه دارد كه اگر پيش از رسيدن بريده شود مزهء نارس او باقى مىماند . بهترين و خالص‌ترين مشكها آن است كه آهوان ، خود آن را بريزند زيرا كه طبيعت آنها چنان است كه خون سياه به طرف ناف اين حيوان فشار مىآورد و ناف به خارش مىافتد . پس آهو به طرف سنگهاى تيز مىرود و خود را براى لذت به آن مىمالد . پس از سائيده شدن ، خون به جريان مىافتد و سنگ را مانند بازشدن سر دمل رسيده خونين مىكند . آهو با بيرون آمدن خون از نافچه‌اش احساس راحتى مىكند . نافچه از ريشهء همان واژهء فارسى « ناف » است . دوباره سرباز شدهء آن بسته مىشود و خون تازه باز در آن گرد مىآيد . مردان تبتى به دشت بيرون آمده اين حيوان را پىجويى مىكنند و سنگهايى را مىيابند كه خون بر آن خشكيده است [ 820 ] آنها را در جايى گرد مىآورند و اين بهترين نوع مشك است كه مورد پسند پادشاهان ايشان است و به يكديگر پيشكش مىكنند و بازرگانان در شمار كالاهاى كمياب خود بيرون مىبرند . تبت شهرهاى بسيار دارد و مشك هر شهر بدانجا نسبت يابد . گويند « دشت موران » كه سليمان بن داود ( ع ) از آنجا گذشت پشت كشور تبت است و معدن كبريت احمر نيز در آن است . گويند كوهى در تبت است كه آن را « كوه زهره » نامند . هرگاه كسى بر آن بگذرد تنگى نفس بر او عارض شود . برخى مىميرند و برخى به سنگينى زبان گرفتار مىشوند .

تبراك

[ ت ] : جايگاهى است برابر « تعشار » و گويند آبى است از آن « بنى عنبر » . و در كتاب « خالع » آمده است : تبراك از سرزمين عمرو بن كلاب است كه در آن روضه‌اى است كه ما در روضه‌ها ياد كرده‌ايم . ابو عبيده از عماره نقل آرد كه : تبراك از سرزمين بنى عمير است . او مىگويد : اين نام چنان منفور است كه هيچكس از ايشان خود را بدان نسبت ندهد تا مشمول شعر جرير نگردد كه گويد :