تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 702

مساهمون:

ص٧٠٢
بدانجا نسبت دارد : ابو ايّوب سليمان پسر داود پسر سالم پسر زيد تبالى كه از محمد پسر عثمان پسر عبد اللّه پسر مقلاص ثقفى طائفى روايت دارد و ابو حاتم رازى از وى برشنوده است .

تبان

[ ت ] : كه به آن « توبن » نيز گويند . ديهى است از « سوبخ » در بخش خزار در سرزمين فرارود از بخشهاى نسف . بدانجا نسبت دارد ابو هارون موسى پسر حفص پسر نوح پسر محمد پسر موسى تبانى كسّى وى براى دانش‌آموزى به حجاز و عراق رهسپار شد و از محمد پسر عبد اللّه پسر زيد مقرى روايت شنود . حماد پسر شاكر نسفى نيز از او روايت دارد .

تبّت

[ ت ب ب ] : زمخشرى آن را تبت [ ت ب ب ] مىخواند . ابو بكر محمد پسر موسى به فتح اول و ضم دوم با تشديد مىخواند و در همهء روايات حرف دوم تشديد دارد . شهرى است در سرزمين ترك و گفته‌اند كه از اقليم چهارم و هم‌مرز هند است . درازاى جغرافيايى آن از باختر صد و سى درجه و پهناى جغرافيايى آن سى و هفت درجه است . در بعضى كتابها خواندم كه تبت كشورى هم‌مرز كشور چين و از يك سو [ 818 ] هم‌مرز با هند است و از خاور با كشور هياطله و از باختر با كشور ترك هم‌مرز است . شهرها و آباديهاى بسيار گسترده و نيرومند دارد . مردم شهرنشين و بيابانگرد دارد ، بيابان گردانشان ترك‌اند و از شمار بيرون ، هيچيك از صحرانشينان ترك به ايشان نمىرسد . پادشاهى تركستان كهن با ايشان بوده است و در پيش‌بينىهايشان چنين آرند كه پادشاهى به ايشان باز خواهد گشت . از ويژگيهاى كشور تبت در آب و هوا و كوه و دشت چنان است كه آدمى در آنجا هميشه خندان و خوش مىباشد . اندوه و دلخورى و خطر در آنجا اندك است و اين در پير و جوان و كودك و بزرگ يكسان است . ميوه‌هاى شگفت‌انگيز آنجا بىشمار و گلها و چمنها و رودخانه‌هاى بسيار دارد . اين كشور حيوان ناطق و غير ناطق را خونگرم و مردم را با ذوق و خوش طبع مىسازد و آنان را به بازى و سرگرمى و رقصهاى گوناگون وامىدارد تا آنجا كه به هنگام مردن نيز اندوه خاندان او كمتر از اندوه مردم كشورهاى ديگر است . مردم نسبت به يكديگر مهربانترند . خنده بر لبان اين مردم همگانى است و اين بر روى چهارپايان نيز ديده مىشود . آن را بدان جهت « تبت » ناميده‌اندك در لهجهء حميرى « ثبّت » و « ربّت » به كار مىرود و چون « ث » در لغتنامه عجم نباشد به « ت » تبديل شد . و چنين آورده‌اند كه چون « تبّع اقرن » از يمن به نهر جيحون رسيد و از شهر بخارا به سمرقند آمد ، آنجا را ويران يافت و نوسازى كرد و از آنجا به سوى چين و تركستان يك ماه راه پيمود پس به سرزمينى گسترده با آب و چمن بسيار رسيد و شهرى بزرگ در آنجا ساخت و سى هزار تن از ياران خود را از آنان كه از راهپيمايى به سوى چين بازمانده بودند در آن سكنى داد و آنجا را « ثبت » ناميد . دعبل پسر على خزاعى در قصيدتى كه در برابر قصيدهء كميت ساخته است چنين افتخار مىكند :
و هم كتبوا الكتاب بباب مرو * و باب الصين كانوا الكاتبينا
و هم سمّوا قديما سمرقندا * و هم غرسوا هناك التّبّتينا « 1 »
گويند مردم اين كشور تاكنون زىّ تازيان دارند . سختكوش و سواركارند و بر همسايگان گوناگون ترك چيره‌اند . ايشان
هامش
( 1 ) . ايشان بر دروازهء مرو و دروازهء چين نبشته‌ها نهادند . آنان سمرقند را بدين نام ناميدند و « تبت » را بنيان نهادند . اين شعر در چ ع ، ج 3 ، ص 134 ، س 4 و 5 نيز آمده است .