خاص كه صورت جمع سالم دارد آورده .
گويد مىتوانيم اعراب را در نون آخر قرار دهيم و او را ثابت فرض كنيم . مثلا در زيتون مىگويد بر وزن فعلون از ريشهء « زيت » است . ولى ابو الفتح بن جنّى گويد مىتوان زيتون را بر وزن فيعول گرفت كه از ريشه زيت نباشد بلكه از فعل « زيّت المكان » به معنى « زيتون كاشت » باشد . من [ ياقوت ] گويم اين گفتهء ابو الفتح بن جنى پوچ است زيرا وقتى مىگويند « زيّت المكان » كه زيتونها درآمده باشد و اگر نروييده باشد جايز نيست دربارهء آن « زيت » بگويند پس چگونه مىتوانيم بگوييم زيتون از زيت است در حالى كه ريشهء آن از زيتون گرفته شده زيرا كه هميشه فعل بعد از فاعل است مىگويد « سجنون » و « عبدون » و « دير فيتون » « 1 » در نام مردم نيز معروف است هر چند در سخن عرب تقديم نيامده است . ليكن « فيتون » مىتواند بر وزن فيعول باشد بنا بر اين مانند « بينون » مورد بحث ما نيست و اين بهتر است .
اما حلزون به معنى كرمى كه در گياهها پديد مىآيد و بيشتر در زمين مرطوب مىباشد از باب « فلسطين » و « قنّسرين » نيست زيرا كه « نون » در اينها جزء ريشه است مانند « زرجون » از اين رو ابو عبيد آن را در باب فعلول آورده و صاحب « كتاب العين » آن را رباعى ( - چهار حرفى ) شمرده است . پس معلوم مىشود نون نزد او جزء ريشه است و وزن آن را « فعلول » ( با دو لام ) مىداند و اين كه مىگويد : « بعد سلحين » به ما مىفهماند كه « بينون » به هر حال بر وزن فيعول است زيرا كه آنچه سيرافى به عنوان مذهب سوم آورده است اگر درست باشد لهجهء ديگرى است غير از لهجهء ذى جدن حميرى زيرا كه اگر از لهجهء او بود مىبايستى « سلحون » مىگفت و نون آن را اعراب مىداد و او را هميشه مىآورد و چون چنين نكرده است مىفهميم كه به اعتقاد او ياء در « بينون » زيادى است و دو نون جزء ريشه هستند .
بينونه
[ ب ن ] جايگاهى است كه به وزن مصدر از ريشهء « بان ، يبين ، بينونة » به معنى دور شدن ناميده شده . نام جايگاهى ميان عمان و بحرين است . از آنجا تا بحرين شصت فرسنگ باشد .
ابو على فسايى نحوى آن را در اين بيت از « شيرازيات » [ 803 ] به گواه آورده است :
يا ريح بينونة لا تذمينا * جئت بارواح المصفّرينا « 2 »
گويند « ذمته الريح تذميه » به معنى « كشت او را » كه از ريشهء « ذماه » ( - باقيماندهء روح در جسم ) باشد .
اصمعى گويد : بينونهء ديگرى نيز هست و آن جايگاهى است در حدود يمن در سمت عمان .
ديگرى گفته است : « بينونه » سرزمينى در بالاى عمان است كه به « شحر » چسبيده است . « راعى » به روايت « ثعلب » اين شعر را به گواه آورده است :
عميريّة حلّت برمل كهيلة * فبينونة يلقى لها الدّهر مربعا « 3 »
و در تفسير آن گويد : در درهء بنى سعد دو « بينونه » هست : « بينونهء نزديك » و « بينونهء دور » .
ابو سعد دربارهء ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بينونى بصرى گفته است : به گمان من به ديهى از بصره نسبت داشته باشد كه بدان « بينون » گويند . او در بغداد از مبارك پسر فضاله حديث نقل كرد . محمد بن غالب تمتام از او حديث آورد ولى من دور نمىدانم كه به « بينون » يا « بينونه » كه پيشتر ياد كرديم منسوب بوده و مدتى در بصره سكونت گزيده باشد و خداوند داناتر
هامش
( 1 ) . شايد : با « ديرفثيون » ( چ ع 2 : 683 : 13 ) و شايد با فتونى و افتون ( طبقات . اعلام الشيعه . قرن 11 ، ص 432 ) پيوندى داشته باشد .
( 2 ) . اى نسيم « بينونه » ما را ميازار . زردى روى براى ما آوردى .
( 3 ) . « عميريه » به شنزار « كهيله » و سپس « بينونه » درآمد . روزگارش آباد باد . چ ع 4 : 332 : 7 .