تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
جرير گويد :
كاد الهوى يوم سلمانين يقتلنى * و كاد يقتلنى يوما ببيدانا
لا بارك اللّه فيمن كان يحسبكم * الّا على العهد حتّى كان ما كانا « 1 »
مالك پسر خالد خناعى هذلى نيز چنين مىسرايد :
جوار شظيّات و بيدان انتحى * شماريخ شمّا بينهنّ ذوائب « 2 »

بيدح

[ ب د ] نام جايى است كه در شعر ابن هرمه ياد شده است :
قضى و طرا من حاجة فتروّحا * على أنّه لم ينس سلمى و بيدحا « 3 »
[ 783 ]

بيد

[ ب ] جايگاهى در فارس است . « 4 » بيد ديگر نيز از شهرهاى مكران است .

بيدره

[ ب د ر ] ( با راء و هاء ) . دهى از بخارا است . بدان نسبت دارد : ابو الحسن مقاتل پسر سعد زاهد بيدرى بخارايى او از عيسا پسر موسى روايت دارد . سهل پسر شاذويه بخارايى نيز از او .

بيران

[ ب ] ديهى از كارگزارى « دانيه » در اندلس است . بدان نسبت دارد : ابو حفص عمر پسر حسن پسر عبد الرّزاق بيرانى نفزى . او براى حج به خاور آمد و سلفى را ديدار نمود و براى او شعر خواند و گفت : من ابو الحسن على پسر عبد الغنى حضرى قيروانى را در دانيه از شهرهاى اندلس و در طنجه از شهرهاى « عدوه » هر دو ديدم ولى او در طنجه درگذشت . ابو حفص بسيار برشنود . پيرى بزرگوار بود . سلفى او را ياد كرده مىگويد : نفزه قبيله‌اى بزرگ از بربر است .

بيران

[ ب ] ديهى در يك فرسنگى نسف است . بدانجا نسبت دارد : عمر پسر محمد پسر عبد الملك پسر بنكى پسر مذكور پسر حفص بيرانى فرخورديزجى « 5 » نسفى ، كه از مردم بيران است . ديه « فرخورديزه » در يك فرسنگى نسف بود و ويران شد . او به بخارا آمد و در آنجا زيست پيرى دانشمند ، درستكار ، خوش برخورد بود . در نسف از ابو بكر محمد پسر احمد پسر محمد بلدى برشنود . ابو سعد نيز از وى برشنوده است . ابو المظفّر پسر ابو سعد نيز براى من از وى حديث نقل مىكرد . زاد روزش پيرامون سال 491 به ديه « فرخورديزه » بود و در بخارا به سال 556 درگذشت .

بيرچند

« 6 » [ چ ] به گمانم ديهى در كوهستان باشد بدانجا نسبت دارد : حسين پسر محمد پسر احمد پسر محمد پسر اسحاق پسر محمد پسر منازل پيرچندى ابو القاسم و يا ابو عبد اللّه قاينى ، ادب شناس اصفهان بود و به نيكى و پاكى و سنّت گرايى شهرت داشت ، پرنويس خوش خط بود ، او را اصمعى كوچك مىگفتند .

بيرحا

[ ب ر ] بر وزن خيزلا با الف كوتاه . بو القاسم پسر عمر گويد : بيرحاء با الف كشيده گفته‌اند . [ 784 ] بيرحا [ ب ر ] با الف كوتاه نيز آمده است . همگى مغربيان « بئر » را اضافه نمايند و به راى آن اعراب مىدهند . نيم دوم واژه « حا » مانند حرف پس از جيم است . ابو بكر باجى مىگويد : ابو بكر اصم اعراب راء را نمىپذيرفت . برخى گويند بايد راء هميشه مفتوح باشد و من هر كس را در خاور ديدم
هامش
( 1 ) . نزديك بود عشق يك بار به روز « سلمانين » و بار دگر به روز « بيدان » كار مرا بسازد . بيچاره بود كسى كه بر پيمان شما اعتماد كرد تا شد آنچه شد . ( 2 ) . در همسايگى « شظيات » به سر پيچ « بيدان » خالها و نشانه‌ها هست . ( 3 ) . نياز خود برآورد و فرو نشست ولى « سلمى » و « بيدح » را فراموش نكرد . ( 4 ) . شايد بيدا باشد . ن . ك چ ع 1 ص 791 س 22 و احسن التقاسيم ، ترجمه : ص 643 . ( 5 ) . متن عربى : فرخوز ديزجى . تصحيح از ( ج 5 : 96 سطر آخر و چ ع 3 : 870 : 1 ) . ( 6 ) . در چاپ وستنفلد در اينجا پ و چ سه نقطه دارد .