تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 649

مساهمون:

ص٦٤٩
احمد پسر ضحاك فلكى در وصف درهء « بوان » به يك دوست چنين مىنويسد : [ به نام خداى بخشندهء مهربان ، از درهء « بوان » به تو مىنويسم . اين دره براى من دستى نوازشگر و بر من منتى فراوان دارد ، بر سپاه اندوه چنان تاخت كه خاطرات تلخ روزگار را به فراموشى فروبرد ، چشمان مرا به جوبهايى كشانيد كه آبش زلال‌تر از اشك عاشقان است . . . « 1 » روزى را در انديشهء تو گذرانيدم و به ياد تو نوشيدم و هرگاه خداوند مدد كند و به شيراز برسم چيزها برايت خواهم نوشت كه خواهى دانست . ]

بوّان

، ديگر نيز دره‌اى در ميان فارس و كرمان است . يكى از مردم فارس برايم گفت در گردشگاه بودن دست كمى از نخستين ندارد .

بوّان

ديگر نيز ديهى نزديك دروازهء اصفهان است گروهى بدان نسبت دارند : از ايشان است قاضى ابو بكر محمد پسر حسن پسر محمد پسر احمد پسر عبد اللّه پسر احمد پسر سليم بوّانى كه از مردم اين ديه و پيرى نيكوكار [ 754 ] و پرحديث بود . او از حافظ ابو بكر مردويه در اصفهان و از برقانى در بغداد و جز ايشان برشنود . حافظ ابو القاسم اسماعيل پسر محمد پسر فضل اصفهانى و جز وى از او روايت مىكنند . در برخى بخشهاى اصفهان به دادرسى گمارده شد و در ذى قعده 484 درگذشت . زاد روز او در صفر 401 بود .

بوانه

[ ب ن ] ( بى تشديد ) . ابو القاسم محمود پسر عمر از سيد علىّ آرد كه بوانه تپه‌اى است در پشت ينبع نزديك كرانهء دريا نزديك بدان آبى به نام « قصيبه » و آبى ديگر به نام « مجاز » هست . شمّاخ پسر ضرار چنين مىسرايد :
نظرت و سهب من بوانة دوننا * و افيح من روض الرّباب عميق « 2 »
و اين نشان مىدهد كه كوه است . ديگرى نيز چنين مىسرايد :
لقد لقيت شول بجنب بوانة * نصيّا كاعراف الكوادن اسحما « 3 »
در داستان ميمونه دختر كردم آرند كه پدرش به پيامبر ( ص ) گفته بود : من نذر كرده‌ام كه پنجاه گوسفند در « بوانه » بكشم ! پيامبر ( ص ) گفت : آيا نشانى مخصوص داشته باشد ؟ گفت : نه ! فرمود : پس به نذر خود وفا كن ! او چهل و نه گوسفند را بكشت و به دنبال پنجاهم كه گريخت مىدويد و مىگفت : خدايا ! به نذرم وفا مىكنم ، تا آنكه آن را نيز گرفت و بكشت . اين معنى حديث بود نه لفظ آن . بوانهء ديگر نيز نام آبى است در نجد از آن بنى جشم ؛ ابو زياد گويد : بوانه از آبهاى بنى عقيل است وضّاح اليمن « 4 » چنين مىسرايد :
ايا نخلتى وادى بوانة حبّذا * اذا نام حرّاس النّخيل جنا كما
هامش
( 1 ) . هشت سطر از نامهء اديبانهء مسجع و مقفى كه ترجمهء آن بىفايدهء تاريخى مىنمود حذف شد . ( 2 ) . من و سهب از « بوانه » به پايين مىنگريستيم كه خوش هواتر از باغچهء رباب است . چ ع ، ج 2 ، ص 851 . ( 3 ) . شول در كنار « بوانه » علف نصى يافت كه كلفت و سياه همچون كوهان است . ( 4 ) . وضاح پسر داد ( م 63 ) از آزادان ايرانى يمن است كه شعوبى بود ، شاعرى خوش سخن و خوشرو بود . ام البنين همسر وليد بن عبد الملك خليفهء اموى ( 48 تا 96 ه ) عاشق او بود و چون گرفتار شد زنده بگورش كردند ( اغانى ، ج 6 ، ص 209 تا 241 ) . ياقوت تنها همين يك جا از وى نقل كرده است .