تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
مىزيست و دولابهاى شكسته آبشخور آنجا را براى مردم بازسازى مىكرد . او مىگفت : اين چشمه‌ها دختران من هستند . [ 739 ] زيرا كه دولابها را مىشكنند ، تا روزى كه من از راه تعمير آنها به من برسد ، كه روايت نخست درست است . راعى چنين مىسرايد :
فسيرى و اشربى ببنات قين * و مالك بالسّماوة من معاد « 1 »
به روزگار عبد الملك مروان بنى فزاره براى اين آب ، بر سر بنى كلب تاختند و ايشان را غافلگير كردند و اين پس از يورشى بود كه بنى كلب بر بنى فزاره در روز « عاه » برده بودند . حميد پسر حريث پسر بجدل كلبى ، سندى از به نام عبد الملك مروان ساخته بود كه او را مأمور گردآورى ماليات بنى فزاره مىنمود و در « عاه » بر سر ايشان تاخت و از ايشان بكشت ، پس بنى فزاره گرد آمدند و از بنى كلب در « بنات قين » پشتيبانى جنگ خواستند و بسيارى از آنان را كشتند . قتّال چنين مىسرايد :
سقى اللّه حيّا من فزارة دارهم * بسبّى كراما حيث امسوا و اصبحوا
هم ادركوا فى عبدودّ دماءهم * غداة بنات القين و الخيل جنّح
كانّ الرّجال الطّالبين تراثهم * اسود على البادها فهى تمنح « 2 »
عويف القوافى چنين مىسرايد :
صبحناهم غداة بنات قين * ململمة لها لجب طحونا « 3 »

بنار

[ ب ] ديهى از بغداد به راه خراسان در بخش « براز الرّوز » است . بدان نسبت دارد : ابو اسحاق ابراهيم پسر بدر بنارى . او از سعد الخير انصارى حديث نقل مىكرد ، از ابو الوقت سگزى و ابو المعمر انصارى برشنود ، محمد پسر ابو المكارم يعقوبى از او حديث نقل مىنمود كه در سال 560 از او شنيده بود .

بنارق

[ ب ر ] ( با راء و قاف ) . ديهى است ميان بغداد و نعمانيه ، برابر « دير قنّى » از كارگزارى بخش مادى كنار دجله ، كه امروزه در پى رفت و آمد و فرود آمدن سپاهيان سلجوقى ويران شده است . دوست من ابو بكر مظفّر پسر على بنارقى مقرى نحوى از نياى مادرى خود ابو الحسن دنينه و همسرش مباركه كه هر دو بنارقى بودند نقل مىكرد كه به هنگامى كه آمد و شد سپاهيان در آنجا فزونى يافت با گروهى از مردم ديه بنارق بر آن شديم كه از آن جا بركنيم [ 740 ] و آن را رها كنيم ، پس تا به شبانگاه آماده شديم ، چون از نزديك شدن سپاه آگاه شديم شبانه از دجله گذشتيم كه به « دير قنّى » شويم كه ديواره‌اى استوار دارد تا سپاهيان بگذرند ، سپس ما به هر شهر كه خواهيم برويم . ما هر چه را از وسائل سبك كه توانسته بوديم بر دوش خود و چارپايان خود كشيده بوديم ، ناگهان مشعلها ديديم كه بيابان را پر كرده بود ، ما پنداشتيم سپاهيان هستند و پشيمان شديم كه اگر به جاى خود مانده بوديم براى ما بهتر مىبود ، مىتوانستيم مقدارى از وسائل را پنهان كنيم ، و اكنون هر چه سودمند داشتيم با خود آورده‌ايم تا با دست خود به ايشان بسپاريم . در اين گفتگو بوديم كه روشنايىها به ما رسيد و ديديم كه آنها خود مىروند و كسى آنها را برنداشته است و از ميان آنها صداهاى گوش خراش شنيديم كه سرود :
هامش
( 1 ) . برو در « بنات قين » بنوش ! كه ديگر به سماوه بازنخواهى گشت . ( 2 ) . شاداب باد گروهى از فزاره كه شبانه روز در « سبّا » هستند . خون خويش در روز تاخت و تاز « بنات قين » فداى عبدود كردند . همچون شيران ، ارث خود را مطالبه مىكردند . اين شعر با يك بيت افزايش در چ ع ، ج 3 ، ص 28 ، س 12 تكرار شده است . ( 3 ) . بامداد روز « بنات قين » با غوغا بر ايشان تاختيم .