تراشيدهاند كه در چوب نيز نتوان تراشيد ، بويژه كه در جاهائى بلند و [ 676 ] سنگهائى بزرگ در بالاى ستونهاى بلند است .
بعوضة
[ ب ض ] همانند واحد بعوض با با و ضاد نقطهدار . آبى است مر بنى اسد را در نجد كم گودا . ازهرى گويد :
بعوضة آبى معروف در باديه است . بن مقبل گويد :
ا احدى بنى عبس ذكرت و دونها * سنيح و من رمل البعوضة منكب « 1 »
در اين جايگاه بود كه مالك پسر نويره كشته شد . زيرا هنگامى كه ايشان در « بطاح » بودند خالد وليد به ايشان پيام داد ، گويند ايشان نيز اسلام را باز پذيرفتند ، پس دستور داد ايشان را به « بعوضه » كه خود در آنجا بود آوردند ، پس ميان مسلمانان اختلاف افتاد ، برخى گفتند كه ايشان اذان گفتند و برخى گفتند كه اذان نگفتند ، پس خالد عمل به احتياط كرد « 2 » و چون شبى سرد بود ، فرمان داد : ادفئو در لهجه كنانه به معنى بكشيد ! است ، همگان را كشتند ، پس عمر ( رض ) از خالد به خشم شد ، كه داستانش دراز است . يكى از كشتگان مالك پسر نويره يربوعى بود پس برادرش متمّم پسر نويره در عزاى او چنين سرود :
لعمرى و ما عمرى بتأبين هالك * و لا جزع و الدّهر يعرك بالفتى
لان مالك خلّى علىّ مكانه * فلى اسوة ان كان ينفعنى الاسى
كهول و مرد من بنى عمّ مالك * و ايفاع صدق قد تملّيتهم رضى
على مثل اصحاب البعوضة فاخمشى * لك الويل حرّ الوجه او يبك من بكى
على بشر منهم اسود و ذادة * اذا ارتدف الشّرّ الحوادث و الرّدى
رجال اراهم من ملوك و سوقة * جنوا بعد ما نالوا السّلامة و الغنى « 3 »
بعيقبه
[ ب ع ق ب ] كوچكنماى بعقوبا . ديهى در دو فرسنگى بعقوبا همان ديه است كه مسترشد بالله باشند چنان كه گويند به « حيص و بيص » ببخشود و او خرسند نشد . در اين ديه جنگى ميان البقش كون خر « 4 » و « مقنفى لامر اللّه » رويداد .
هامش
( 1 ) . آيا يكى از بنى عبس است كه به ياد آوردم زودتر از آن « سنيح » و شنزار « بعوضه » است ( چ ع 2 : 613 : 9 و 4 : 236 : 23 ) .
( 2 ) . براى كشتن خالد وليد ، مالك نويره را و هم بستر شدن با همسر مقتول ، ن . ك بلاذرى ترجمه توكّل ص 142 .
( 3 ) . به جان خودم سوگوارى براى گذشته سود ندارد . روزگار با مردم بازى دارد ، مالك جاى خود را براى من خالى گذاشت پس من نيز براى او سوگوارم .
پسر عموهاى مالك و دوستانش ! پير و جوان ، بر امثال ياران « بعوضه » روى بخراشيد و بگرييد ! واى بر شما اگر بر اين شيران كه بدترين رفتار با ايشان شد نگريسته باشيد ، مردانى كه شاه بودند ، بازار داشتند ، و در عين داشتن سلامت و ثروت بر آنان جنايت شد .
( 4 ) . براى اين واژه ، ن . ك : چ ع 1 : 706 : 5 و ابن اثير ج 11 ص 595 س 3 .