اين واژه مركب از بعل + بكّ است . بعل نام بت و بكّ از ريشهء بكّ عنقه ( - گردنش را كوبيد ) . تباك القوم ( - درهم ريختند ) . پس بايد ، يا بت بعل را به « بكّ » كه نام مردى بوده نسبت داده باشند و يا « بعل » را شكنندهء گردنها فرض كرده باشند . اين در صورتى است كه واژه عربى باشد و هرگاه عجمى باشد اشتقاق نخواهد داشت . اين واژه و مانند آن دستورهائى دارد :
الف ) مىتوانى پايان واژهء يكم و دوم را هميشه فتحه دهى و مثلا بگوئى : هذا بعلبكّ ( - اين بعلبك است ) ، رأيت بعلبكّ ( - بعلبك را ديدم ) ، جئت من بعلبكّ ( - از بعلبك آمدم ) . در اين صورت واژه يكم و دوم همواره مفتوح خواهد بود و چنان است كه گفته باشى بعل و بكّ ، پس چون و او از ميان آنها بيفتد مبنى بر فتح گردد چنان كه در خمسة عشر شده است .
ب ) نيز مىتوانى واژهء نخست را به دوم اضافت نمائى و بگوئى : هذا بعل بكّ ( - اين بعل بك است ) ، رايت بعل بكّ ( - بعل بك را ديدم ) ، مررت ببعل بكّ ( - بر بعل بك گذشتم ) در اين صورت اعراب بعل تغيير مىكند و بكّ هميشه مضاف اليه و مجرور خواهد بود .
ج ) مىتوانى نخستين واژه را هميشه مبنى بر فتحگيرى و دومين را اعراب غير منصرف بدهى ، پس بايد بگوئى : هذا بعلبكّ ، رايت بعلبكّ ، مررت ببعلبكّ . اين تركيب همان است كه آن را يكى از اسباب منع صرف شمردهاند و گفتهاند واژهء دوم در مركّب به جاى تاى تانيث باشد كه هميشه حرف پيش از آن ، با مفتوح خواهد بود و يا الف است ، مانند قطاة ، نواة و آخر واژهء بعد آن اعراب غير منصرف مىگيرد زيرا كه دو علت « تركيب » و « تعريف » را دارد . و بنا بر اين گفته مىشود : هذا بعلبكّ [ 674 ] و رأيت بعلبكّ و مررت ببعلبك و هرگاه آن را نكره فرض كنيم منصرف خواهد شد .
زيرا يكى از دو عامل منع صرف ( تعريف ) رفته و ديگرى ( تركيب ) تنها مانده است . دليل ديگر همانند بودن واژهء دوم اين مركب با تاى تانيت ، اينكه تنها از بخش نخست آن كوچكنماى بعلبكّ ، بعيلبكّ است چنان كه كوچكنماى طلحة طليحة است . همچنانكه ترخيم « طلحة » ، « طلح » است ، ترخيم بعلبكّ نيز « بعل » خواهد بود . و همچنانكه در نسبت به طلحة تاء تا نيث مىافتد و مىشود « طلحىّ » در نسبت بعلبك نيز واژهء دوم مىافتد و گوئيم « بعلىّ » ولى كسانى هستند كه نسبت بدان را « بعلبكّىّ » آرند زيرا كه آن را مركب به شمار نياورند . در هر يك از واژههاى حضرمىّ ، عبدرىّ عبقسىّ واژههاى مركب حضرموت ، عبدريّه ، عبد قيس را شكسته واژهاى نوين ساخته بدان نسبت دادهاند .
بعلبك شيره ، پنير ، روغن ، شير نيكو دارد كه در جهان بىمانند و نمونه است ، شاعرى عرب چنين مىسرايد :
قلت لذات الكعثب المصكّ * و لم اكن من قولها فى شكّ
اذ لبست ثوبا دقيق السّلك * و عقد درّ و نظام سكّ
غطّى الّذى افتن قلبى منك * قالت ما هو قلت غطّى حرك
فكشفت عن ابيض مدكّ * كانّه قعب نظار مكّى
او جبنة من جبن بعلبكّ * يسمع منه خفقان الدكّ
مثل صرير القتب المنفكّ « 1 »
هامش
( 1 ) . به آن درشت كپل كه پيراهنى نازك بر تن و رشتهاى گوهرين بر گردن داشت با آن كه پاسخ را مىدانستم گفتم : بر پوشان آنچه دل مرا برد ! گفت چه چيز را ؟ گفتم : سرينت را بپوشان ! او پوشاك را از آن برآمدگى همچون كاسهء سپيد مكه ، نرم همچون پنير « بعلبك » چنان پس زد كه خش و فش آن مانند