فلا انسى العراق و ساكنيه * و لو جاوزت سلعا او بعاثا « 1 »
بعاذين
[ ب ] ديهى از حلب است كه نامش در شعر آمده ابو العباس صفرى از شاعران سيف الدولهء حمدانى چنين مىسرايد :
يا لأيّامنا بمرج بعاذين * و قد اضحك الرّبا نوّاره
و حكى الوشى بل ابرّ على * الوشى بها منثوره و بهاره
و كأنّ الشّقيق و الرّيح تنفى * الظلّ عنه جمر يطير شراره
ا ذكرتنى عناق من بان عنّى * شخصه باعتناقها اشجاره « 2 »
صنوبرى نيز چنين مىسرايد :
شربنا فى بعاذين * على تلك الميادين « 3 »
بعال
[ ب ] زمينى از آن بنى غفار نزديك عسفان كه به « غيقه » پيوسته است اين گفتهء حازمى است . سپس آن را نصر « 4 » يافتم كه مىافزايد و آن جائى در حجاز نزديك عسفان است ك درهاى از آن بنى غفار پيوسته به « غيقه » است نيز گويند كوهى ميان ابواء و كوه جهينه است « خلص » در درهء آن است ، پس شعر كثير را چنين آرد :
عرفت الدّار كالحلل البوالى * بفيف الخايعان الى بعال « 5 »
عمرانى گويد : « بعال » بر وزن غراب نام جايگاهى در قضيبه است و اين شعر را به گواه آرد :
و يسأل البعال ان يموجا « 6 »
بعال
[ ب ] حازمى چنين مىگويد ، سپس آن را از نصر يافتم كه كوهى بزرگ در ارمنستان است .
بعانيق
[ ب ] درهاى ميان بصره و يمامه باشد . نصر آن را قرينهء « تعانيق » آورده است .
بعدان
[ ب ] با دال بىنقطه و الف و نون . نام بخشى از مخلاف سحول در يمن است كه « بعدانيه » نيز خوانده شود . اعشى در ستايش ذو فائش « 7 » يحصبى چنين مىسرايد :
ببعدان او ريمان او رأس سلبة * شفاء لمن يشكو السّمائم بارد
و بالقصر من ارياب لو بتّ ليلة * لجاءك مثلوج من الماء جامد « 8 »
بعر
[ ب ]
جفر البعر
[ ج ر ل ب ] در ميان مكه و يمامه در كنار جاده است كه به گفته نصر آبى از آن بنى ربيعه پسر عبد اللّه پسر [ 672 ] كلاب است .
هامش
( 1 ) . بىخواب شدم چشمانم جز به پينكى بر هم نمىماند . گرچه در حجاز عشقى مرا به خود مىخواند و در منى سه شب مرا بدخواب مىسازد ولى من عراق و ساكنانش را فراموش نمىكنم هر چند خود در « سلع » يا « بعاث » باشم .
( 2 ) . خوشا روزگارى كه در چمن « بعاذين » بوديم . طبيعت گلهايش بر شكفته و همچون صفحهء نقاشى بلكه بهتر از نقاشى را نمودار ساخته است . شقايق كه باد برگش را مىبرد گويى آتشى است كه جرقه مىپراكند .
( 3 ) . مادر « بعاذين » مىنوشيديم ، در آن ميدانها .
( 4 ) . دربارهء پيوند ميان دو كتاب حازمى و نصر ، پانوشت 1 : 8 : 1 و 8 : 5 ديده شود .
( 5 ) . خانههاى « فيف » « خايعان » تا « بعال » را مانند جامههاى پوسيده مىبينم . ( چ ع 2 : 396 : 11 )
( 6 ) . از « بعال » مىخواهد كه بدرخشد .
( 7 ) . واژهء « فائش » در همين معجم ج 3 ، ص 849 ديده شود .
( 8 ) . آب و هواى « بعدان » و « ريمان » و بالاى « سلبه » براى بيماران نقرسى شفابخش باشد . هرگاه يك شب در كاخ ارياب بگذرانى آب يخ زده برايت آرند ( چ ع 1 : 227 : 17 ) .