نمىكرد و بسيارى بر ديوارهء مسجد بيفزود ، فرماندارى را نيز با خشت بساخت مسجد را نيز گچكارى كرد و سقف آن را با ساج بپوشانيد چون پايان يافت به گردش در آن پرداخت و همراه سران مردم بصره به بازرسى آن پرداخت ، و هيچ كمبودى جز باريكى ستونها در آن ديده نشد ، كجى يا تركيدگى نداشت حارثه پسر بدر غدانى درباره آن چنين سرود :
بنى زياد لذكر اللّه مصنعه * بالصّخر و الجصّ لم يخلط من الطّين
لو لا تعاون ايدى الرافعين له * اذا ظننّاه اعمال الشّياطين « 1 »
سورهاى « 2 » آن را از اهواز آوردند . حجاج پسر عتيك ثقفى كه مسئول ساختمان آن بود دارائى بسيار گرد آورد كه پيش از آن نداشت و مردم به متلك مىگفتند :
يا حبّذ الاماره * و لو على الحجاره « 3 »
گويند زمين مسجد خاك بود و مردم پس از نماز دستهاى خود را مىتكانيدند ، چون زياد اين را بديد گفت : مىترسم پس از چندى مردم چنين پندارند [ 643 ] كه تكانيدن دستها پس از پايان نماز سنت باشد ، پس دستور داد سنگريزه گرد « 4 » آوردند و در مسجد بريزند و كسانى را بدان مامور كرد ، پس موكّلان بر مردم سختگيرى كردند نمونههائى از سنگريزه گزيده شده را نشان مىدادند كه بدين اندازه و رنگ باشد پس كار به ارتشا كشيد و شاعرى چنين سرود :
يا حبّذ الاماره * و لو على الحجاره « 5 »
و اين متلك گونه شد . در ديوار شمالى اين مسجد تا هموارى ديده مىشد كه خانهء نافع پسر حارث برادر زياد مىبود و آن را نمىفروخت ، چنان بماند تا معاويه عبيد اللّه پسر زياد را والى بصره كرد . عبيد اللّه دستور داد هرگاه عبد اللّه نافع به ديه رفت مرا خبر كنيد روزى كه او به كاخ سفيد رفته بود دستور داد خانه را ويران كرده ديوار مسجد را چهار گوشه در آوردند پس چون عبد اللّه نافع بيامد و فغان برآورد ، به دو گفتند قيمتگزارى مىكنيم و به جاى هرگز پنج گز به تو مىدهيم و پنجرهاى به ديوار مسجد به سوى خانه تو و پنجرهاى ديگر به سوى اطاق تو مىگذاريم و او پذيرفت . اين دو پنجره در ان ديوار بماند تا آنگاه كه مهدى بر مسجد بيفزود و همهء خانه را در آن بنهاد ، سپس به دستور رشيد دار الاماره را بر مسجد افزودند . چون حجّاج بيامد و دانست كه دار الاماره را زياد ساخته است ، براى از ميان بردن نام زياد گفت مىخواهم آن را با آجر بسازم و آن را ويران كرد ، سپس به دو گفتند خواست تو برداشتن نام زياد بود و شد ، اكنون چه نياز به اين هزينهء سنگين دارى كه باز نام او بر آن بماند ، پس آن همچنان آن را ويرانه به جا نهاد ، مدتى فرمانداران خانه نداشتند تا سليمان بن عبد الملك ، صالح پسر عبد الرحمن را مأمور خراج عراقين كرد ، صالح گفت : بصره دار الاماره ندارد و داستان حجّاج را ياد كرد ، سليمان دستور ساختمان آن را داد پس آن را با گچ و آجر بر همان پايههاى پيشين اندكى پهنتر بساختند . پس چون خواستند درها را بگذارند كوته آمد هنگامى كه سليمان درگذشت و عمر عبد العزيز بر تخت نشست ، عدى پسر ارطاة و والى بصره نمود و او چند غرفه در اشكوبهء دوم بساخت عمر به دو نوشت اى عموزاده عدى مادر به عزايت بنشيند ساختمانى كه زياد و پسرش را بسنده بود تو را نه بس ؟ عدى از ساختمان آن دست برداشت . چون سفّاح سليمان پسر على
هامش
( 1 ) . زياد براى پرستش خدا جائى با سنگ و گچ ساخت و گل به كار نبرد . اگر دست كارگران را نديده بوديم گمان مىكرديم كه ديوان آن را ساخته باشد .
( 2 ) . متن : « و جاء بسواريه من الاهواز » .
( 3 ) . چه خوش است فرماندارى هر چند بر سنگلاخ باشد .
( 4 ) . غزالى گويد : صحابهء پيامبر ( ص ) فرش كردن مسجد را بدعت مىشمردند ( احياء العلوم ، ترجمه خوارزمى ، ج 1 ص 234 ) .
( 5 ) . چه خوش است فرماندارى هر چند بر سنگلاخ باشد .