نظرت بصحراء البريقين نظرة * حجازيّة لو جنّ طرف لجنّت « 1 »
بريقة
[ ب ر ق ] ديهى در صعيد مصر نزديك « ادرنكه » و « بوتيج » است .
بريكان
[ ب ر ] كوچكنما و تثنيت بريك است . روز « بريكان » از روزهاى تاريخى عرب است .
بريك
[ ب ر ] شهرى در يمامه است . همراه با واژهء « برك » ياد خواهد شد كه شهرى ديگر در كارگزارى « خضرمه » است و نام هر دو در روزهاى تاريخى عرب و شعر ايشان ديده مىشود .
بريك :
نيز جائى در راه عدن ، ميان ايستگاه نوزدهم و بيستم براى حاجيان عدن است . در كتاب نصر چنين است .
[ 601 ]
بريلّ
[ ب ى ل ل ] گمان دارم نام شهرى به اندلس باشد . بدانجا نسبت دارد :
1 ) ابو القاسم خلف مولاى يوسف پسر بهلول كه ساكن بلنسيه و فقيه است . او را است كتابى كه « مدوّنه » را مختصر و براى خواستاران آسان نموده است ، تا آنجا كه گفتهاند : هر كس مىخواهد يكشبه فقيه شود « كتاب بريلّى » را بخواند . او به سال 443 درگذشت .
2 ) محمد پسر عيسا بريلّى از مردم تطيله است ، به خاور سفر كرد و بر شنيد و به سال 400 در گردنهء « بفر » كشته شد .
بريم
[ ب ] أصمعى گويد : بنى عامر پسر ربيعه ، در نجد « بريم » را با بنى جشم پسر معاويه پسر بكر پسر هوازن به شركت دارند . ابن مقبل چنين مىسرايد :
و امست باكناف المراح و اعجلت * بريما حجاب الشّمس ان يترجّلا « 2 »
يك رجز سرا نيز چنين مىسرايد :
تذكّرت مشربها من تصلبا * و من بريم قصبا مثقّبا « 3 »
بريم
[ ب ر ] درهاى در حجاز نزديك مكّه . و برخى آن را با فتح [ ب ] گفتهاند .
بريه
[ ب ر ] با هاى ملفوظ نام رودى در بصره در خاور دجله است .
هامش
( 1 ) . خدا بكشد آن كبوتر را كه بامدادان را به هيجان آورد ، آوازى عجمى برخواند ، عشق مرا كه ميان دندههايم پنهان بود آشكار كرد ، چشمكى حجازى به سوى بيابان « بريقان » افكندم كه اگر چشمى ديوانه تواند بود آن باشد .
( 2 ) . شبانگاه پيرامن « مراح » بود و پيش از بالا آمدن خورشيد به « بريم » رسيد . جاى اين شعر ابن مقبل در چ ع ، ج 1 ، ص 601 ، س 7 تهى است ليكن وستنفلد در ج 5 ، ص 71 آن را از بكرى آورده و ناشر معجم چاپ بيروت 1979 آن را به درون متن منتقل كرده است .
( 3 ) . نوشيدن ، بانى ميان تهى ( سوراخدار ) را در « تصلب » و « بريم » به ياد آورد .