من ليس يدرى ما يريد * فكيف يدرى ما نريد
من ليس يضبطه الحديد * فكيف يضبطه القصيد
علم هنا لك مخلق * و الجهل مقتبل جديد « 1 »
گروهى از روايان به برقعيد نسبت دارند :
1 ) حسن پسر على پسر موسى پسر خليل برقعيدى . او در بيروت از احمد پسر محمد پسر مكحول بيروتى و در اطرابلس از خيثمه پسر سليمان و از عبد اللّه پسر اسماعيل ، و در رمله از زيد پسر هيثم رملى ، و در قيساريه از احمد پسر عبد الرحمن قيسرانى ، و در موصل از عبد اللّه پسر ابو سفيان و از ابو جابر زيد عبد العزيز ، و در بلد از ابو القاسم نعمان پسر هارون ، و در حرّان از ابو عروبه و در « راس عين » از ابو عبد اللّه حسين پسر موسى پسر خلف رسعنى و جز ايشان برشنود .
2 ) احمد پسر عامر پسر عبد الواحد پسر عباس ربعى برقعيدى . او در دمشق از احمد پسر عبد الواحد پسر عبّود و از محمد پسر حفص صاحب واثله ، و از شعيب پسر شعيب پسر اسحاق ، و از هيثم پسر مروان عبسى ، و در جاى ديگر از معروف [ 573 ] پسر ابو معروف بلخى ، و از محمد پسر حماد پسر مالك و از مؤمّل پسر اهاب و جز ايشان برشنود . ابو احمد پسر عدى ، و محمد پسر احمد پسر حمدان مروروذى و ابو محمد ، حسن پسر على برقعيدى و جز ايشان از وى روايت داشتند . او در نصيبين مىزيست . ابو احمد پسر عدى مىگفت : پيرى نيكوكار بود .
برق
[ ب ] هموزن برق درخشان از ميان ابر . نام ديهى نزديك « خيبر » است . گمان دارم كه ابن ارطاة در اين شعر آن را خواسته باشد كه :
لا تبعدنّ اداوة مطروحة * كانت حديثا للشّراب العاتق
حنّت الى برق فقلت لها قرى ! * بعض الحنين فانّ وجدك شائقى
بابى الوليد و امّ نفسى كلّما * بدت النّجوم و ذرّ قرن الشّارق « 2 »
يوم برق يكى از روزهاى تاريخى عرب است كه همان « يوم للضّبّ » است .
برقولش
[ ب ل ] با شين نقطهدار . دژى در كارگزارى سرقسطه در اندلس است .
برقه
« 3 » [ ب ق ] سرزمينى بزرگ است كه شهرها و ديهها در بردارد و ميان اسكندريه و افريقيه باشد . نام قصبهء آن
« انطابلس »
« 4 » است كه به معنى « پنج شهر » است . بطلميوس گويد : برقه در درازاى شصت و سه درجه و پهناى سى و سه درجه و بيست دقيقه است . در زير نه درجه و پنجاه و شش دقيقه خرچنگ و مقابل آن همان اندازه از بزغاله جا دارد ، بيت ملك آن همان اندازه از بره ، عاقبت آن همانندش از ترازو است . در اقليم سوم يا چهارم است . صاحب زيج گويد : در درازاى چهل و سه درجه و پهناى سى و سه درجه است . زمين برقه خلوقيه است بگونهاى كه مردمانش همواره سرخ پوشند . گرداگرد شهر بربرها هستند . شهرى پربركت ، با ميوه بسيار چون گوز و بادام و اترج و به است . گور رويفع يار پيامبر
هامش
( 1 ) . ادب در « برقعيد » به تباهى كشيده شده است . كسى كه نمىداند خود چه مىخواهد از كجا خواست مرا در مىيابد ؟ كسى را كه آهن رام نكرد ، شعرش چگونه نرم خواهدكرد ؟ دانش در « برقعيد » بفرسود و آينده از آن نادانان است .
( 2 ) . ظرف شراب را دور مينداز ، او به ياد « برق » مىناليد . پس به دو گفتم آرام باش كه ناله تو مرا به شوق آورد پدر و مادرم به فداى وليد تا هر آنگاه كه ستارهها برآيند و آفتاب فرو شود .
( 3 ) . مقدسى ، ترجمهء احسن التقاسيم ص 311 - 317 .
( 4 ) . معرب از يونانى پنتاپوليس .