مىآشامند .
برطوبه
[ ب ب ] شهركى است در كنار فرات برابر « رحبهء » مالك بن طوق . از كارگزارى « خابور » نزديك « قرقيسيا » . « رغيبهء » پرهيزگار در آنجا است كه پيروانى دارد و هنوز زنده است .
برعش
[ ب ع ] با عين بىنقطه و شين بانقطه . ديهى نزديك « طليطله » در اندلس است . ابن بشكوال گويد : صادق پسر خلف پسر صادق پسر كتيل انصارى طليطلى در آنجا مىزيست [ 568 ] او سفرى به خاور داشت ، برشنود و روايت كرد و پس از سال 470 درگذشت .
برع
[ ب ر ] كوهى است در بخش زبيد در يمن است دژى به نام « حلبه » دارد . نزديك به « سهام » است . گروهى از « صنابر » از حمير در آن زندگى كنند . بازارش ميان برع و ضلع ريمه است .
برع
[ ب ] دژى از دژهاى ذمار در يمن است .
برعه
[ ب ع ] از مخلافهاى طائف است .
برغث
[ ب غ ] با غين نقطهدار و ثاى سه نقطه بالا جايگاهى است .
برغر
[ ب غ ] با غين نقطهدار ، على پسر حسين مسعودى گويد : شهر برغر در كرانهء درياى مانطس است كه دريائى در پيوند با خليج قسطنطينيه است ، كه از ديد من در اقليم هفتم مىباشد ، مردمش شاخهاى از تركهايند . كاروانها از آنجا تا كشور خوارزم و خراسان ، درآمد و شدند ، ولى اين راه از ميان بيابان تركهاى ديگر مىگذرد . او مىگويد : پادشاه امروز برغر كه سال 332 باشد مسلمان است . او به روزگار مقتدر پس از سال 310 به سبب خوابى كه ديده بود مسلمان شد . پسر اين پادشاه در راه حج به بغداد آمد و مقتدر به دست او درفش و جامهء سياه و مقدارى پول فرستاد . ايشان مسجد آدينه دارند ، سپاهى كه اين پادشاه براى تاخت و تاز بر قسطنطينيه فراهم مىسازد از پنجاه هزار به بالا است . ايشان تا كشور روم و اندلس و سرزمين بر جان و جلالقة و فرنگ مىتازند . از آنجا تا قسطنطينيه نزديك دو ماه راه است كه بر مردابها و آباديها مىگذرد برغرها ملتى بزرگ و سختكوش هستند كه ملتهاى همسايهء خود را پيرو مىدارند ، تنها باروهاى قسطنطينيه ايشان را از آن شهر باز مىدارد . شبها در تابستان اين كشور بسيار كوتاه است هنوز پختن خوراك پايان نگرفته بامداد فرا مىرسد . من [ ياقوت ] گويم : اينها ويژگيهاى بلغار است و گمان ندارم كه جز يك كشور باشد كه دو نام دارد و اين دو واژه در دو زبان است . در سخن او چيزى نيست كه با گفتهء من « 1 » ناساز باشد مگر آنكه مىگويد : برغر در كرانهء درياى « مانطس » است و من فاصلهء آن را از دريا دور مىبينم .
برغوث
[ ب ] با تلفّظ برغوث به معنى پشه ! نام شهرى در روم نزديك عمّوريه است .
برفشخ
[ ب ف ] با فا و شين و خاى نقطهدار [ 569 ] ديهى از بخارا است .
از آنجا است : ابو حاتم فرينام پسر جماهر برفشخى بخارائى . او از على پسر خشرم روايت دارد .
برقاها ؛ به ترتيب حروف الفبا در مضاف اليه آنها : برقاء خود مؤنث « ابرق » است به معنى رنگارنگ و در « ابراق » بگذشت .
برقاء
[ ب ] ساده : نام ديهى در خاور نيل در صعيد پايين نزديك « انصناء » است .
هامش
( 1 ) . مىگويد : اين سخن مسعودى با سخن من ( ياقوت ) كه در واژهء « بلغارا » چ ع ، ج 1 ، ص 722 - 828 گفتهام ناساز نيست .