سپس در چاچ به سال 354 درگذشت .
2 ) سعيد پسر عمر پسر عمّار ابو عثمان ازدى . او در دمشق از ابو زرعه دمشقى و از ابو يعقوب جوزجانى و از ابو سعيد اشجّ و از مسلم پسر حجّاج حافظ و از محمد پسر يحيا ذهلى و از ابو زرعه رازى و از ابو حاتم رازى و از محمد پسر اسحاق چغانى و جز ايشان حديث برشنود . محمد پسر يوسف پسر ابراهيم ، و ابو عبد اللّه احمد پسر [ 561 ] طاهر پسر نجم ميانجى و جز ايشان از وى روايت دارند . حفص پسر عمر اردبيلى « 1 » گويد : سعيد پسر عمر برذعى به خانه شد و در ببست و گفت :
ديگر حديث نگويم ! زيرا كه مردم دگرگون شدهاند ! حديث جويان ، محمد پسر مسلم پسر وارهء رازى را برانگيختند تا به نزد او شده خواهش حديث گفتن نمود ، او گفت : نخواهم پذيرفت ! گفت : براى حقّى كه من بر تو دارم بپذير ! سعيد گفت :
تو را بر من چه حقى هست ؟ محمد گفت : روزى ركاب تو را برگرفتم . سعيد گفت : حق خدا را ادا كرده بودى ، نه من ! محمد گفت : مردم از تو بدگوئى مىكردند و من دفاع نمودم . سعيد گفت : اين نيز دفاع از مسلمان و بر تو بايا بود ! محمد گفت : روزى تو را تا به ديه بدرقه كردم ، پس از من خواستى تا با تو خوراك خوردم و دلت شاد كردم ! سعيد گفت : اين درست است و گفتن حديث از سر گرفت .
3 ) عبد العزيز پسر حسن برذعى حافظ عابد ابو بكر . جهانگرد بود ، در دمشق از محمد پسر عباس پسر درفش « 2 » و در مصر از محمد پسر احمد حافظ و از ابو يعقوب اسحاق پسر ابراهيم پسر يونس بغدادى منجنيقى ، و در موصل از احمد پسر عمر موصلى برشنود . گمان دارم اين احمد همان ابو يعلى باشد زيرا كه از غسّان پسر ربيع روايت مىكند . ابو على حسين پسر على پسر يزيد حافظ ، و ابو اسحاق ابراهيم پسر محمد پسر يحيا مزّكّى ، و ابو محمد عبد اللّه پسر سعيد حافظ ، همگى از عبد العزيز روايت دارند . حاكم دربارهء ابو عبد اللّه در تاريخ خود گويد : ابو بكر عبد العزيز پسر حسن بردعى عابد از جهانگردان بيگانه بود كه بر ابو بكر محمد پسر اسحاق پسر خزيمه « 3 » فرود آمدند . ابو بكر حديث گويى او را كه پارسا بود تاييد نمود ، پس به زندگى ابو بكر و پس از او در نيشابور افادت حديث كرد ، در سال 318 از نيشابور به رباط « فراوه » رفته مدتى بماند ، سپس به « نسا » مىزيست تا در 323 همانجا درگذشت .
جوّبرذعه :
زمينى از آن بنى نمير در شنزار يمامه است نخلى نيز دارد .
برذون
[ ب ذ ] با ذال نقطهدار . شهركى از بخشهاى خوزستان نزديك « بصنّا » است . پردههاى بصنّى را در آنجا بافند . و بصنّيان در بيرون تقلّبى آن را سازند .
برذيش
[ ب ] با ذال و شين نقطهدار . از شهرهاى قرمونه در اندلس است . [ 562 ]
برزاباذان
[ ب ] با زاى نقطهدار و باى تك نقطه و ذال نقطهدار . ديهى از اصفهان است .
از آنجا است : ابو العباس فضل پسر احمد قرشى . ابن مردويه گويد : ضعيف است .
برزاط
[ ب ] با طين بىنقطه . به گمان ابو سعد ، ديهى از بغداد است . « 4 » از آنجا است : ابو عبد اللّه محمد پسر احمد برزاطى بغدادى . او از حسن پسر عرفه روايت مىكرد .
هامش
( 1 ) . حفص اردبيلى تنها در اينجا ياد شده است . وستنفلد مرگ او را از طبقات الحفاظ به سال 339 نقل كرده است . ( چ ع 6 : ص 400 ) .
( 2 ) . متن : درفس .
( 3 ) . ابن خزيمه سلمى ولاء ( 223 - 311 ) در نيشابور بزاد و درگذشت بيش از 140 كتاب نگاشت ( زركلى از سبكى و سيوطى ) .
( 4 ) . لسترنج : 65 :Barzatiayah.