و من بردى برد قلبى المشوق * فها انا من حرّه مستجير « 1 »
بردى
نيز نام كوهى در حجاز است كه در شعر نعمان پسر بشير ديده مىشود :
يا عمرو لو كنت ارقى الهضب من بردى * او العلى من ذرى نعمان او جردا « 2 » [ 558 ]
كه هر يك از اين نامها نام جايگاهى در حجاز است .
بما رقيتك لاستهويت مانعها * فهل تكوننّ الّا صخرة صلدا « 3 »
بردى
ديگر نيز ديهى از حلب در بخش سهول است .
بردى
، نيز رودى است در مرز طرسوس .
برذاور
[ ب و ] با ذال نقطهدار . جايگاهى در همدان است ، نمىدانم ديه يا بخشى از شهر مىباشد .
برذعه
« 4 » [ ب ذ ع ] ابو سعد آن را با دال بىنقطه آورده است ولى عين را همگان بىنقطه دانند . نام شهرى در آذربايجان دور است حمزه گويد : برذعه معرّب « برددار » است ، معنى آن نيز به فارسى جاى بردگان باشد . زيرا كه يكى از پادشاهان ايران اسيرانى از پشت ارمينيه آورده و در آنجا نشيمن داده بود . هلال پسر محسن گويد برذعه قصبهاى در آذربايجان است . ابن فقيه نيز گويد : « برذعه » همان شهر « ارّان » در پايان مرز آذربايجان است ، نخستين بنيان گذار آن قباد شاه بود . در دشت با آجر و گچ ساخته شده است . نگارندهء « ملحمه » گويد : برذعه در درازاى هفتاد و نه درجه و سى دقيقه و در پهناى چهل و پنج درجه در اقليم ششم است . طالع آن سيزده درجهء « ماهى » و كوهان شتر « 5 » است در درجهء طالع آن و قلب « عقرب » « 6 » درجه پنجم و يد « جوزا » درجهء چهارم و سرّهء « جوزا » « 7 » ، درجهء چهارم است . ابو عون در زيج خود گويد : برذعه در اقليم پنجم در درازاى هفتاد و سه درجه و پهناى چهل و سه درجه جا دارد . استخرى گويد : برذعه شهرى بزرگ ، بيش از يك در يك فرسنگ با كشتزارهاى خرّم و پرميوه است ، در عراق و خراسان بجز رى و اصفهان شهرى بزرگتر و خرّمتر و خوش افقتر از برذعه نباشد . در كمتر از يك فرسنگى آن جائى به نام « اندراب » در ميان « كرّه » و « لصوب » و « نفتان » است كه ميان آنها بيش از يك روز راه همه باغستان ميوه است ، فندق آن از فندق [ 559 ] سمرقند بهتر و شاه بلوط آن از شاه بلوط شام نيكوتر است . ميوهاى به نام « دوقال » دارند كه همانند « غبيرا » « 8 » شيرين مزه و پيش از رسيدن اندكى تلخ وش است . در برذعه انجيرى هست كه از « لصوب » آرند و بهترين گونهء آن بشمار است . ابريشم فراوان آنجا از توتستان آزاد بىمالك بهرهبردارى مىشود و بارهاى كلان آن را به فارس و خوزستان مىبرند . در سه فرسنگى برذعه رود « كرّ » است كه شور ماهى آن را به شهرستانها مىبرند ، گونهاى ديگر از ماهى نيز از « كر » برگيرند كه « دواقن » و « عشب » خوانده شود و آنها را در آن سرزمين از ديگر گونههايش برتر دانند . در برذعه دروازهاى به نام دروازهء « كردان » هست ، و بازارى به نام بازار « كرّكى »
هامش
( 1 ) . به مردم « باناس » دلبستگى دارم كه در دل من خاطرهها دارند . اين شوق در من روز افزون است چنان كه آب رودخانهء « يزيد » افزايش مىيابد ورود « ثورا » طغيان مىكند . بردا ( تكرگ ) دل سوختهء مرا خنك مىكند .
( 2 ) . اى عمر اگر من از بردا به بالاى تپه مىشدم ، يا از بلندى نعمان يا از « جرد » بالا مىرفتم ( چ ع 2 : 57 : 3 ) .
( 3 ) . آن چنان بود كه تو را بالا مىبردم و از . . . آيا تو جز سنگى سخت چيز ديگر هستى ؟
( 4 ) . لسترنج : 19 / 199 / 414 .
( 5 ) . « كوهان شتر » نام فارسى « كف خضيب » ستارهء معروف است . ( تفهيم . بيرونى پ ص 102 ) .
( 6 ) . ستارهاى درخشان در ميان دو ستارهء كم سو . يكى از چهار قلب است : قلب عقرب ، قلب اسد ، قلب سمكه ، قلب ثور . ( لغتنامه ، حرف ق ) .
( 7 ) . براى اين نامها از ستارگان ، ن . ك : بيرون تفهيم . ص 289 - 290 و لغتنامه در هر يك از واژهها .
( 8 ) . خرماى نارسيده خلال .