مركب به معنى كشور ارفخشد است . يزيد پسر عمر فارسى گويد : [ سواد ( بين النهرين ) را به دل تشبيه كردند و جهان را به تن ، پس آن را « دل ايرانشهر گويند » و ايرانشهر كشورى در ميان جهان است . حمزه از اصمعى روايت كند كه سرزمين عراق « دل ايرانشهر » ناميده مىشد ، كه مركز كشور فارسيان بود ، پس عربها آن را « عراق » گفتند . فارسيان گويند : [ طهمورث شاه كه از ديدگاه كتاب « اوستا » پايگاه « آدم ( ع ) » را دارد ، جهان را در ميان بزرگان دولت خويش بخش نمود ، او به فرزندان ايران [ 418 ] پسر اسود پسر سام پسر نوح ( ع ) كه ده تن بودند ، خراسان ، سگستان ، كرمان ، مكران ، اصفهان ، گيلان ، سبدان ، گرگان ، آذربايجان ، ارمنان را واگذاشت و سرزمين هر يك را به نام او ناميد . پس همهء اينها ايرانشهر ناميده شدند . ] فارسيان ديگر گفتهاند كه افريدون شاه ، زمين را در ميان سه فرزند خود بخش كرد ، باختر را به « سلم » داد كه همان « شرم » است ، شاهان روم از فرزندان ويند ، بابل و سواد عراق را به ايران كه همان ايرج است داده ايرانشهر ناميد كه به معنى « كشور ايران » است و عراق و كوهستان و خراسان و فارس را دربر گيرد و خسروان از فرزندان اويند .
و « طوج - توج - طوس » را بر خاوران فرمانروائى داد پس پادشاهان ترك و چين فرزندان اويند و شاعر ايشان دربارهء اين بخشبندى چنين سرود :
و قسمنا ملكنا فى دهرنا * قسمة اللّحم على ظهر الوضم
فجعلنا الرّوم و الشّام الى * مغرب الشّمس الى الغطريف سلم
و لطوج جعل التّرك له * فبلاد التّرك يحويها برغم
و لايران جعلنا غنوة * فارس الملك و فرنا بالنّعم « 1 »
در كتاب بلاذرى چنين است كه ايرانشهر همان نيشابور « 2 » ، قهستان ، طبسين ، هرات ، پوشنگ ، باذغيس و طوس كه طابران نام دارد ، مىباشد .
ايران
« 3 » بخشى از واژهء پيشين است كه گاهى در شعر چنين تلفّظ كنند و مقصود همان مادهء پيشين است .
ايراياذ :
عجمان آن را « ايراوه » « 4 » تلفّظ كنند ، ديهى در پانزده فرسنگى طبس بر سر يك كوه و داراى يك دژ استوار است ، پيرامنش كشتزار و باغستان و نخلستان و عناب و سيب و ميوههاى ديگر و آبهاى روان و گوارا دارد . شهر به غايت زيبا و خوش و داراى يك خانقاه صوفيانه و يك زيارتگاه باگنبد است كه گورپير وارسته ابو نصر ايراياذى در آنست كه پس از سال پانصد درگذشت و مردم آن سامان برايش كراماتها ياد كنند ، چنان كه گويند : [ مردم ديه از وى در يك خوشكسالى خواستار باران شدند . او به سجده شده دعا كرد . ] پس چشمهاى از آب گوارا در ميان سنگ سخت جوشيدن گرفت ، [ 419 ] شيخ دست بر آن نهاده گفت : آرام باش . و آب آرام شد . اين را حافظ ابو عبد الله محمد بن نجّار بغدادى برايم گفت كه خود ديده و از آن آب نوشيده بود و گفت : من گور اين پير را بارها زيارت كردم و در آنجا نفسى جانانه يافتم كه مرا آرامش بخشود ، دل مرا پر از روشنائى كرد . او مىگفت محمد پسر مؤيّد دبّوسى در ديه ايراياذ ، از گفتهء عيسا پسر محفوظ طرفى ،
هامش
( 1 ) . [ ما كشور خود را به روزگار خودمان بخشبندى كرديم همچنان كه قصاب گوشت را بخش كند . ما روم و شام را تا به مغرب آفتاب به سلم پهلوان داديم و تركستان را به طوج ( توس ) بخشوديم و فارس را با نعمتهايش براى ايران نهاديم . ]
( 2 ) . لسترنج : 409 .
( 3 ) . لسترنج : 267 .
( 4 ) . لسترنج 388 .