تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢

باب همزه و هاء و آنچه پس از آن‌هاست

اهاب

[ ا ] جائى نزديك مدينه است ، كه نامش در داستان « دجّال » در صحيح مسلم با ترديد ، « يهاب » ( ى ) و به روايتى « نهاب » ( ن ) آمده مىگويد فلان مقدار از مدينه دور است . اين واژه جز در اين حديث ديده نشده است . [ 409 ]

اهاله

[ ا ل ] نام جائى است كه در شعر هلال پسر اشعر مازنى ديده مىشود :
فسقيا لصحراء الاهالة مربعا * و للوقبى من منزل دمث مثر « 1 »
دنبالهء اين شعر را در واژهء « فليج » آورده‌ام .

اهجم

[ اج ] جائى است .

اهرام

[ ا ] جمع هرم ساختمانى است بزرگ به شكل چهارگوشه كه هر چند بالا آمده كوچكتر شده است ، مانند كوهى بىدنباله باشد ، گفتگوهاى گوناگون دربارهء آن را در حرف « ه » اين كتاب آوردم .

اهر

« 2 » [ ا ه ] شهرى آباد با همه كوچكى پر از نيكوى است . از بخش‌هاى آذربايجان ، ميان اردبيل و تبريز ، فرمانروايش را ابن پيشكين نامند ، گروهى از فقيهان و محدثان از آن برخاسته‌اند ميان آنجا و شهر « وراوى » دو روز راه باشد .

اهريت

[ ا ] نام دوديه در مصر است ، يكى در خورهء بهنسى و ديگرى در « فيّوم » .

اهريج

[ ا ] يكى از فصيحان آذربايجان به نام يعمر پسر حسن پسر مظفّر ، منشى اديب ، نگارندهء نامه‌هاى تدوين شده را ديدم كه در نامه‌هاى خود « اهر » را « اهريج » مىناميد و گمان دارم كه خود نيز از آنجا مىبود . او پسرى همانند پدر در دانش و بلاغت ، به نام عبد الوهاب مىداشت .

اهلم

« 3 » [ ا ل ] شهركى در كرانهء درياى « ابسكون » از بخشهاى مازندران است . بدانجا نسبت دارد : ابراهيم پسر احمد اهلمى . او از احمد پسر يوسف روايت دارد و باكويه از وى روايت كند .

اهمول

[ ا ] به گفتهء برخى ، نام ديهى در بخش زبيد يمن است .

اهناس

[ ا ] نام دو جايگاه در مصر است ، يكى خوره‌اى است در صعيد پائين ، كه مركز آن « اهناس » ناميده شود . و
هامش
( 1 ) . [ خوب چراگاهى است بيابان « اهاله » و خوش خانه‌اى است « وقبى » . ] ( 2 ) . لسترنج ، ص 181 . « اهريج » نيز ديده شود . در متن چ ع 1 ص 409 س 7 « اهر » ديده مىشود . ( 3 ) . يا چنان كه در چ ع 1 : 354 گذشت « الهم » براى شكلهاى گوناگونش بدانجا و به لسترنج 395 بنگريد .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 362 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى