باب همزه و واو و آنچه پس از آنهاست
اوار
[ ا ] : نام جايى در شعر بشر پسر بو حازم است :
كانّ ظباء اسنمة عليها * كوانس قالصا عنها المغار
يفلّجن الشّفاعن اقحوان * جلاه غبّ سارية قطار
[ 394 ]
و فى الاظعان آنسة لعوب * تيمّم اهلها بلدا فساروا
من اللّلاءى غذين به غير بؤس * منازلها القصيمة فالاوار « 1 »
اواره
[ ا ر ] نام آبى يا كوهى از آن بنى تميم كه گويند در بحرين است و در آن جا عمر بن هند بنى تميم را بسوزانيد . او عمر پسر منذر پسر نعمان پسر امرؤ القيس پسر عمر پسر عدى پسر نصر پسر عمر پسر حارث پسر سعود پسر مالك پسر عمم پسر نماره پسر لخم پسر عدى پسر مرّه پسر ارد پسر زيد پسر كهلان پسر سبا پسر يشجب پسر يعرب پسر قحطان است .
مادر عمر ، هند « 2 » دختر حارث پسر عمر مقصور پسر حجر آكل المرار ( - زهرهخوار ) پسر معاويه پسر ثوركندى پادشاه است و داستانى چنين دارد كه : اسعد پسر منذر برادر عمر بن هند نزد بنى تميم به گروگان سپرده شده بود ، و در آنجا به اشتباه كشته شد . برادرش عمر بن هند سوگند ياد نمود كه به خونخواهى او يكصد تن از بنى تميم بكشد پس بر سرزمين ايشان يورش برد و در « اواره » نود و نه مرد از ايشان اسير گرفت و آتشى برافروخت و همگى را در آن بينداخت . مردى از براجم از آنجا مىگذشت و بوى كباب شنيده بدانسو شد چون عمر هند او را ديد بپرسيد : از كجا هستى ؟ پاسخ داد : از براجم . عمر گفت : بدبخت فرستادهء براجم است پس دستور داد او را نيز به آتش انداختند تا به سوگند وفا كرده باشد . از اين رو عربها عمر هند را « محرّق - سوزاننده » خوانند .
براجم :
پنج تن از بنى تميماند به نامهاى قيس ، عمرو ، غالب ، كلفه ، ظليم پسران حنظله پسر مالك پسر زيد مناة پسر تميم . اينان گرد هم شده مىگفتند ما همچنان پنج انگشت دست هستيم . پس اين نام بر ايشان بماند . اعشى گويد :
هامش
( 1 ) . گويى لبهاى آهوان « اسنمه » از خوردن اقحوان شكافته است . دلبرى در كجاوها است كه خانوادهاش سفر به شهر مىروند و از « قصيمه » و « اوار » مىگذرند . اين شعر در چ ع 4 : 128 : 5 نيز آمده است .
( 2 ) . براى شناخت عمر و مادرش هند ( 452 ه . ) و زندگى افسانهآميز ايشان : ن . ك به زركلى ج 5 ، ص 261 و ابن خلدون ترجمه 1 ص 311 تا 318 .