است . راعى چنين سروده است ] :
قبّ سماويّة ظلّت مجلّأة * برجلة الدّار فالرّوحاء فالامر
كانت مذانبها خضرا فقد يبست * و اخلفتها رياض الصّيف بالغدر « 1 »
امر
[ ام رو ] : ( بر وزن صفت تفصيلى از مرارت ( - تلخى ) :
نام جايى در بيابان شام در سمت حجاز در شمال « بسيطه » است كه گور امير بو البقر طايى در آنجاست . سنان پسر بو حارثه چنين مىسرايد :
و بضرغد و على السّديرة حاضر * و بذى امرّ حريمهم لم يقسم « 2 »
ابن اعرابى نيز گويد :
ارى اهل المدينة اتّهموا بها * ثمّ اكروها الرّجال فأشأموا
فصبّحن من اعلى امرّ ركيّة * جلينا و صلع القوم لم يتعمّموا « 3 »
يعنى پيش از برآمدن آفتاب درآمديم . زيرا كه گرمى آفتاب براى كلهء طاس از سردى زنندهتر است .
امر
[ ا م م ] : ( بر وزن شمّر ، مانند « امر الامام - پيشوا كسى را به اميرى بگمارد » : نام جايى است .
امرغ
[ ا ر ] با غين نقطهدار ، نام جايى است .
امرة
( ار ) همانند يك بار امر كردن ، با تاى وحدت ، نام جايى در شعر شمّاخ و بو تمام است .
امرة مفروق
( ا م ر ة م ) به مفروق پسر عمر پسر قيس پسر اصمّ نسبت دارد كه به همراهى [ 362 ] بسطام پسر قيس به روز عظالى بنزد بنى يربوع شد ، پس قعنبيان و اسيديان دشنهاى بر او زدند كه زخمى سنگين برداشت ، و چون مفروق به سيل گاه غبيط رسيد جراحتى ديگر برداشت و درگذشت پس بر گور او « امره » - نشانهاى ساختند كه به « امره مفروق » معروف است و اين در سرزمين يربوع باشد .
امّره
( ام م ر ) به معنى كسى كه از همه كس فرمان برد ، گويند : او امّر يا امّرهاى نيز ندارد . نام ايستگاهى در راه بصره به مكه است ، پس از « قريتان » و پس از « راقه » است . و آن آبشخور گاهى است ، شاعر چنين مىسرايد :
الا هل الى عيس بامرّة الحما * و تكليم ليلى ما حييت سبيل « 4 »
در كتاب زمخشرى است كه « امّره » آبى از آن بنى عميله در كنار راه است . بو زياد گويد : [ يكى از آبهاى غنى پسر اعصر ، امره از آبشخورهاى حاجيان بصره است ] . نصر گويد : [ « امّرة الحما » ى غنى و اسد در پائين حماى ضريّه است ] . عثمان آنجا را حما ( - پناهگاه ، آغل ) شتران دولتى و صدقه قرار داد و امروز ملك عامر پسر صعصعه است ] .
امّ سخل
( ام م س ) با خاى نقطهدار . كوه « تير » از آن بنى غاصره است .
امّ السّليط
( ام م س س ) با طين بىنقطه . از ديههاى « عثّر » در يمن است .
امّ صبّار
( ام م ص ب با ) با صاد بىنقطه و باى يك نقطه با تشديد . نام حرّهء بنى سليم است . صيرفى ( بو سعد ) گويد : [ هر
هامش
( 1 ) . [ يك آذرخش آسمانى روشن كه در « رجلة الدار » و « روحا » سپس « امر » بدرخشيد دنبالهاش سبز بود . . . ]
( 2 ) . [ در « ضرغد » و « سديره » حاضر بود و در « ذوامر » به حريم ايشان تجاوز نشد . اين شعر در چ ع 3 : 61 : 21 نيز ديده مىشود ]
( 3 ) . [ مىگويد : مردم شهر را مىبينم كه بدان بدبين شده مردانى را به كار گماشتند و ما پگاهان از بالاى « امر » در حالى بيرون آمديم كه كلّهطاسان ما نيز دستار نبسته بودند ] .
( 4 ) . [ آيا در زندگانى خودم ، به ديدار شتران سپيد « امره » و گفتگو با ليلى اميدوارى هست ؟ ]