تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
ابو موسى گويد : [ « امرار » دره‌اى در سرزمين بنى كعب پسر ربيعه است كه عجرد شاعر امرارى كه يكى از بنى كعب است بدان نسبت دارد . بو العباس ثعلب ارجوزه‌اى را به وى نسبت داده كه چنين آغازد ] :
عوجى علينا و اربعى ابنة جلّ * قد كان غدا الى من قبلك ملّ « 1 »
قيس پسر زهير عبسى نيز گويد :
مالى ارى ابلى تحنّ كانّها * نوح تجاوب موهنا اعشارا
لن تهبطى ابدا جنوب مويسل * و قنا قرا قرتين فالامرارا « 2 »

امراش

[ ا ] با شين نقطه‌دار نام جايى است كه روضه - باغچه‌اى داشته است و در رديف « روضه » خواهد آمد .

امّ رحم

[ ام م ر ] با حاى بىنقطه . از نامهاى مكه است .

امر

[ ام ] هم‌وزن ريشهء « امر يا مر » ولى اعراب مىگيرد « ذو امر » نام جايى است كه رسول خدا ( ص ) بر آنجا يورش برد . واقدى « 3 » گويد : [ در سمت « نخيل » در « نجد » از سرزمين غطفان است . پيامبر ( ص ) [ 361 ] در ماه ربيع يكم سال سوم از هجرت چون شنيد كه گروهى از بنى محارب و ديگران در آنجا گرد آمده‌اند ، به سوى آنان شتافت و مسلمانان در « ذوامر » اردو زدند ] . پس ايشان به سردارى دعثور پسر حارث محاربى به كله كوه‌ها گريختند . عكاشه پسر مسعدهء سعدى چنين مىسرايد :
فاصبحت ترعى مع الوحش النّفر « 4 » * حيث تلاقى واسط و ذوامر
و حيث تلاقت ذات كهف و غمر « 5 »
ريشهء « امر » به معنى سنگهايى است كه در بيابان همچون نشانه بنهند . ابن اعرابى گفته است : « ارم » و جمعش « اروم » نشانى بلندتر از « صوى » است و « امر » بلندتر از « اروم » است . يكى آن را « امره » گويند . بو زبيد چنين سرايد :
ان كان عثمان امسى فوقه امر * كراتب العون فوق القبّة الموفى « 6 »
فراء گويد : [ گويند : ما به امر - نشانى ندارد » يا : « ميان من و تو امارتى - نشانه‌اى هست » امر ، « امر » نام جايى در شام
هامش
كسى از بنى سيار است . من نيزه‌زنى بر بنى تغلب را در وادى « امرار » به تو نشان خواهم داد . چند شعر از اين قطعه در چ ع 2 ص 550 : 17 و 823 و چ ع 3 ص 663 و 741 نيز ديده مىشود ] . ( 1 ) . [ برگرد و به سوى ما آى . اى دختر « جل » سرزنش كنندگان من خسته شده‌اند ] . ( 2 ) . [ چه شده است كه شترانم را نالان بينم ؟ گويى با نوحه‌گر هماهنگى مىنمايند . تو هرگز در جنوب « مويسل » و « قنا » و « قراقره » ها و « امرار » فرود نخواهى آمد ] . ( 3 ) . واقدى ( 130 - 207 ) محمد پسر واقد مولازادهء قبيلهء اسلم در مدينه به دنيا آمد ، به سال 180 به بغداد شد يحياى برمكى او را به هارون رشيد رسانيد و دادرس بغداد نهاد و در همانجا درگذشت . چندين كتاب در تاريخ مغازى و فتوح ايران و سوريه و مصر و تاريخ فقيهان و قتل حسين بن على ( ع ) و تاريخ سكه از اين مولاى دانشمند باقى مانده مغازى او به تازگى به فارسى نيز پخش شده است . خطيب در تاريخ بغداد گويد : [ واقدى براى نگاشتن تاريخ هر رويداد نخست بدانجا مىرفت و وضع جغرافيايى آن را بررسى مىكرد . كار او از منابع ياقوت بود و برابر آمار و ستنفلد 43 جا از وى نقل مىكند . براى منابع زندگينامه واقدى ، بروكلمان و زركلى و پيشگفتار نادر كريميان براى فتوح سواد العراق ص 77 - 118 ديده شود . مولاى اين مولا ، كاتب واقدى محمد بن سعد ( 168 - 230 ) مؤلف طبقات ابن سعد است . ( 4 ) . [ اين مصرع را وستنفلد در جلد 5 ص 42 از بكرى براى تكميل كردن قطعه آورده است و ياقوت نه در اينجا و در چ ع 3 : 813 : 12 در واژهء « غمر » آن را نياورده است شايد در چ بيروت 1979 - ج 2 ص 252 نيز از وستنفلد گرفته باشد ] . ( 5 ) . [ او شتران را با درندگان در جايى به چرا برد كه « واسط » و « ذوامر » به يكديگر مىرسند جايى كه « ذات كهف » و « غمر » به هم رسند ] . ( 6 ) . [ اگر عثمان به زير « امر - سنگ نشان قبر » رفته است مانند كسى است كه . . . ]