امّ جحدم
( ام م ج د ) نام جايى در يمن كه صبر « 1 » حجد مى بدانجا نسبت دارد كه بهترين آنها است . بو سهل هروى از بن حايك آرد كه : ام حجد در مرز يمن [ 358 ] در سمت تهامه است و آن ديهى در ميان كنانه و ازد است .
امّ جعفر
( ام م ج ف ) دژى در آندلس از كارگزارى ما رده است .
امّ حبوكرى
[ ام م ح بك را ] بن سكيت از بو صاعد نقل آرد كه : امّ حبوكرى در بالاى « حايل » از سرزمين قشير سنگزارى سپيد و در آن پستى و بلندى بسيار است ، چون راهپيما از يك پستى برآيد به ديگرى فرو شود ، از اين رو هر كس را كه دچار گرفتارى باشد گويند : به ام حبوكر افتاده است . فرّا در كتاب نوادر خود گويد : افتادن در امّ حبوكرى ، يا ام حبوكر ، يا ام حبوكران ، يا با حذف واژهء « امّ » افتادن در حبوكرى به معنى دچار گرفتارى شدن باشد . ريشهء واژه به معنى شنزار است كه آدمى در آن گمراه ماند و به مجاز در گرفتارىها به كار رود .
امّ حنّين
[ ام م ح ن ن ] با حاى بىنقطه و تشديد نخستين نون . نام شهرى در يمن نزديك زبيد است . بدانجا نسبت دارد ، بو محمد عبد الله پسر محمد امّ حىّ يا « محنّنى » شاعر امروزين است . بو الربيع سليمان پسر عبد الله ريحانى مكى در قاهره به سال 624 برايم گفتهء محنّنى را چنين نقل كرد :
يا ساهر اللّيل فى همّ و فى حزن * حليف وجد و وسواس و بلبال
لا تيأسنّ فانّ الهمّ منفرج * و الدّهر ما بين ادبار و اقبال
اما سمعت ببيت قد جرى مثلا * و لا يقاس باشباه و اشكال
ما بين رقدة عين و انتباهتها * تقلّب الدّهر من حال الى حال « 2 »
سيف الاسلام طغتكين پسر ايوب ، كارى ناپسند از فرزندش اسماعيل بديد و او را به نگهبان سپرد تا به در « حلى » مرز يمن - مكه برساند و از يمن براند . محننى ياد شده او را در آنجا ديد و قصيدتى در ستايش او بسرود . چون دست اسماعيل از مالى كه شايستهء جايزت باشد تهى بود اين دو بيت معروف را در پشت نامهء او بنوشت :
كفّى سخىّ و لكن ليس لى مال * فكيف يصنع من بالقرض يحتال
خذهاك حظّى الى ايّام ميسرتى * دين علىّ فلى فى الغيب آمال « 3 »
هنوز از آن جايگاه نرفته بود كه گزارش مرگ پدرش رسيد و او به يمن بازگشته به فرمانروايى نشست [ 359 ] و به اين شاعر جايزت داد .
امّ خرمان
[ ام م خ ] با خاى نقطهدار . خرمان در لغت عرب به معنى دروغ است كه آن را بازاء نيز گفتهاند . نام جايگاهى است . بن سكيت در كتاب « المثنى » از بو مهدى نقل مىكند كه گفت : امّ خرمان جايى است كه راه حاجيان بصره و حاجيان كوفه در آن به يكديگر مىرسد . در آنجا آبگيرى و در كنار آن تپهاى سرخ رنگ و در بالاى آن آتشگاه هست پس اين شعر را مىآورد :
يا امّ خرمان ارفعى الوقودا * ترى رجالا و قلاصا فودا
هامش
( 1 ) . صبر چكيدهء صمغى تلخ از درختى است ، مصرف دارويى دارد و تازيان آن را با كسر ب و فارسيانش با سكون خوانند و بهترينش را صبر زرد دانند ( لغتنامههاى فارسى ) .
( 2 ) . [ هان ! اى شب زندهدار گرفتار اندوهگين ! غصه مخور كه اندوه ، رفتنى است . روزگار پشت و رو دارد . مگر اين متلك منظوم را نشنيدهاى كه : در يك چشم بر هم زدن ، در يك پينكى ، دنيا دگرگون مىشود ] .
( 3 ) . [ دستم سخاوتمند ولى تهى است . كسى كه با وام زندگى مىكند چه كند ؟ اين برگ را به عنوان وام داشته باش كه من به آينده اميدوارم ] .