حتّى يبوح به عصماء عاقلة * من عصم بدوة وخش امّ اوعال « 1 »
عجّاج نيز چنين مىسرايد :
و امّ اوعال بها او اقربا * ذات اليمين غير ما ان ينكبا « 2 »
و گويند : « اوعال » جمع « وعل » به معنى بز كوهى است .
امثال
[ ا ] بر وزن جمع مثل . زمينهايى است داراى چند كوه همانند ، با دو شب راه دورى از بصره . چون همانند يكديگر بودند اين نام گرفتند . [ 357 ]
امج
( ام ) ريشهء آن به معنى تشنگى است . نام شهرى از كارگزارى مدينه است . از آنجا است ، حميد امجى به نزد عمر پسر عبد العزيز رسيد . او سرايندهء اين شعر است :
شربت المدام فلم اقلع * و عوتبت فيها فلم اسمع
حميد الّذى امج داره * اخو الخمر ذو الشّيبة الاصلع
علاه المشيب على حبّها * و كان كريما فلم ينزع « 3 »
جعفر پسر زبير پسر عوّام يا عبيد الله پسر قيس الرقيّات چنين سروده است :
هل باذّكار الحبيب من حرج * ام هل لهمّ الفؤاد من فرج
و لست انسى مسيرنا ظهرا * حين حللنا بالسّفح من امج
حين يقول الرّسول قد اذنت * فائت على غير رقبة فلج
اقبلت اسعى الى رحالهم * لنفحة نحو ريحها الآرج « 4 »
بو منذر هشام پسر محمد گويد : [ « امج » و « غران » دو دره هستند كه از حرهء بنى سليم سرچشمه مىگيرند و به دريا مىريزند ] . وليد پسر عباس قرشى گويد : [ به دنبال بردهءء گريزانم با سرعت به سوى مكه رفتم روز سوم خسته به « امج » رسيدم ، بار راه فرو نهاده بر پشت دراز شدم و اين شعر به آواز مىخواندم ] :
يا من على الارض من غاد و مدلج * اقرى السّلام على الابيات من امج
اقرى السّلام على ظبى كلفت به * فيها اغنّ غضيض الظّرف من دعج
يا من يبلّغه عنّى تحيّة لا * ذاق الحمام و عاش الدّهر فى حرج « 5 »
ناگهان پيرى فرتوت ، عصا به دست ديدم كه به سوى من آمده گفت اى جوان تو را به خدا اين شعر را با همان آهنگ دوباره بخوان . چون باز خواندم به رقص آمد و گفت : آيا سرايندهء اين شعر را مىشناسى ؟ گفتم : نه . گفت : به خدا سوگند اين شعر را من هشتاد سال پيش سرودهام . پس دانستم كه پير از مردم امج است .
هامش
( 1 ) . [ تا گوشت تنم به استخوانم پيوسته است راز پنهان را آشكار نخواهم كرد مگر گورخر مچ سپيد « ام اوعال » آن را لو بدهد ] .
( 2 ) . [ « ام اوعال » بىترديد در آنجا يا نزديكتر در سمت راست است ] .
( 3 ) . مى را مىنوشم و دست برنمىدارم ، مرا سرزنش مىكنند و گوش فرا نمىدهم . من حميد از « امج » هستم ، كوسهاى كه به مى خوارگى و رادمنشى پير شدهام .
( 4 ) . [ آيا از دوست ياد كردن گناه است ؟ پس كى اندوه دل من گشوده شود ؟ من راهپيمايى نيمه روز را در دامنهء « امج » فراموش نكنم كه به بوى خوش او به دنبال كجاوهها مىرفتم ] .
( 5 ) . [ اى كه زمين را تند مىپيمايى ! به خانههايى از « امج » و به آهويى تير مژگان كه دل مرا برده است درود مرا برسان . كسى كه اين سلام برساند در زندگى نه بيمار شود و نه سختى بيند ] .