فانّنى و الّذى نعم الانام له * حول الاقيصر تسبيح و تهليل « 1 »
شنفرى ازدى همپيمان بنى فهم نيز دربارهء او گويد :
و انّ امرا قد جار عمرا و رهطه * علىّ و اثواب الاقيصر تعنف « 2 »
هشام گويد : [ مردى با كنيت بو بشر عامر پسر شبل از قبيلهء جرم مىگفت : قضاعه و لخم و جذام و مردم شام بتى به نام اقيصر داشتند ، به سوى او به حج مىآمدند ، موى سر را به احترام او مىتراشيدند . هر كس موى سر مىسترد مشتى آرد تهمانده را به صدقه نزد بت مىنهاد ، اگر در اين هنگام يكى از افراد قبيلهء « هوازن » پيش از انداختن تهمانده مىرسيد ، آن را مىخواست و مىگفت : من از هوازن و بينوايم و هرگاه پس از آن مىرسيد همان را آغشته با موى و شپش برمىگرفت و نان مىپخت و مىخورد ] .
او نيز مىگفت : [ جرم و بنى جعده كشاكش خود را براى آبى به نام « عقيق » بنزد پيامبر ( ص ) آوردند ، پيامبر ( ص ) به سود جرم داورى كرد ، پس معاويه پسر عبد العزّى پسر ذراع جرمى چنين سرود : [ 341 ]
و انّى اخو جرم كما قد علمتم * اذا جمعت عند النّبىّ المجامع
فان انتم لم تقنعوا بقضائه * فانّى بما قال النّبىّ لقانع
ا لم تر جرما انجدت و ابوكم * مع القمل فى حفر الاقيصر شارع
اذا قرّة جاءت يقول اصب بها * سوى القمل انّى من هوازن ضارع
فما انتم من هولاء النّاس كلّهم * بلى ذنب ما انتم علينا كارع
فانّكما كالخنصرين احسّتا * و فاتتهما فى طولهنّ الاصابع « 3 »
هامش
( 1 ) . [ سوگند به خداوندى كه مردم نيكوكار در پيشگاه « اقيصر » براى او تسبيح مىگويند ] .
( 2 ) . [ مردى كه دربارهء عمر و گروه وى ستم كرد بر من و بر جامهء اقيصر نيز كرده است ] .
( 3 ) . [ من يك تن از « جرميان » هستم كه به نزد پيامبر آمديم . اگر شما از داورى او ناخرسنديد من خرسندم . مگر پدران جرمى شما نبودند كه در گودال « اقيصر » با خواهش آرد آميخته با شپش را به نام بىنواى هوازن مىگرفتند . شما همانند دو انگشت كوچك « خنصر » هستيد ولى از انگشتان ديگر كوتاهتر هستيد ] .