تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
من البيض تضحى و الخلوق يجيبها * جديدا و لم يلبس بها النّحس لابس
كانّ خراطيم الحصير و اكلب * فوارس نحّت خيلها بفوارس « 1 »
او دماغهء كوهها را به اسبان در حال يورش همانند ساخته است .

اكل

[ ا ك ل ل ] : از ديه‌هاى ماردين است كه بو بكر پسر دادرس اكلّ بدان منسوب است . او شاعرى امروزين و قصيدتى در ستايش ملك منصور فرمانرواى « حماة » سروده است كه چنين آغاز مىشود :
ما بال سلمى نحّلت بالسّلام * ما ضرّها لوحيّت المستهام « 2 »

اكليل

[ ا ] نام جايى است در شعر عدى پسر نوفل كه گفته‌اند از نعمان پسر بشير است :
اذا ما امّ عبد اللّه لم تحلل بواديه * و لم تشفى سقيما هيّج الحزن دواعيه [ 344 ]
غزال راعه القنّاص تحميه صياصيه * عرفت الرّبع بالاكليل عفّته سوافيه
بجوّ ناعم الحوذان ملتفّ روابيه * و ما ذكرى حبيبا و قليلا ما اواتيه « 3 »

اكمان

[ ا ] نصر گفته است كه نام آبى در نجد است .

اكمه

[ ا ك م ] نام جايى است كه « اكمة العشرق » نيز خوانده شود . دو ميل بعد از « حاجر » است ، سى و ششمين ايستگاه بريد حاجيان بغداد در آنجا بود . نصر گويد : [ « اكمه » از تپه‌هاى « اجا » نزديك « ذو الجليل » يا « جليل » است كه دره‌اى است ] .

اكمه

[ ا م ] نام ديهى در يمامه است ، منبر و بازار دارد ، كه قشير و جعده در بالاى آن فرود آيند . سكونى گويد : [ « اكمه » از ديه‌هاى « فلج » در يمامه است از آن بنى جعده ] . بزرگ و پرنخل است و « هزانى » يا قحيف عقيلى دربارهء آن چنين مىسرايد :
سلوا الفلج العادىّ عنّا و عنكم * و اكمة اذ سالت مدافعها دما « 4 »
مصعب پسر طفيل قشيرى نيز دربارهء همسرش عاليه كه طلاقش داده بود چنين مىسرايد :
اما تنسيك عالية اللّيالى * و ان بعدت و لا ما تستفيد
اذا ما اهل اكمة ذدت عنهم * قلوصى ذادهم ما لا اذود
قواف كالجهام مشرّدات * تطالع اهل اكمة من بعيد « 5 »
نيز او به آن دوست جعدى خود كه در « اكمه » - جايگاه عاليه - زندگى مىكند مىگويد :
كأنّى لجعدىّ اذا كان اهله * باكمة من دون الرفاق خليل
فانّ التفاتى نحوا كمة كلّما * غدا الشّرق فى اعلامها الطويل « 6 »

اكناف

[ ا ] هنگامى كه طليحه دعوى پيامبرى كرد و به « سميراء » فرود آمد ، مهلهل پسر زيد الخيل طايى پيام فرستاد كه ما
هامش
( 1 ) . تو بريدى ولى « لبانه » از روى دشمنى نبريد بلكه قضا و قدر چنين پيش آورد . . . گويى دماغه‌هاى « حصير » و « اكلب » اسبانند كه بر يكديگر يورش آرند . ( 2 ) . [ سلمى را چه شد كه از يك سلام نيز خست كرد . چه زيان مىديد اگر به ناچيزى درود مىگفت ؟ ] ( 3 ) . ام عبد الله كه به دره نيايد و بيمارى را كه اندوه ناتوان كرده شفا نبخشد ، غزالى است كه از ترس شكار ، به لانه پناه برده است . من آن سامان را در « اكليل » شناختم كه غبار ، آن را پوشيده بود . در هواى خوش و تپه‌هاى پر از نرگس به ياد محبوبى بودم كه كمتر به ديدارش مىرسم . ( 4 ) . دربارهء ما و خودتان از « فلج » و « اكمه » بپرسيد كه در آبراهه‌شان خون به راه افتاد . اين شعر در چ ع 3 : 9 . 9 : 9 . نيز آمده است . ( 5 ) . [ گويا نه شبها ، عاليه را از يادت مىزدايد و نه آنچه به دست آورده‌اى ؟ چون به مردم « اكمه » از دور بنگرى پشتهاى گريزان همچون ابرهاى درهم شده بينى ] . ( 6 ) . [ شايد من ، با تنها اين جعدى دوست باشم ، زيرا كه توجه من به « اكمه » هر چه خاورىتر باشد ديرتر است ] .