من كان ذاشجن بالشّام ينزله * فبالاباطح امسى الهمّ و الحزن « 1 »
پس فريادى كشيد و نقش بر زمين شد . پير زالى از كاخ بيرون آمد و آب بر رويش مىپاشيد و اين شعر سرود :
فى كلّ يوم لك مثل هذا مرّات * تاللّه للموت خير لك من الحياة « 2 »
ما پرسيديم : اى پيرزن داستانش چيست ؟ در پاسخ گفت : او كنيز مردى از مكه بود ، پس او را بفروخت ولى اين دختر هنوز خواهان او مانده است و مىنالد . قاضى شريف بو طاهر حلبى نگارندهء كتاب « الحنين الى الاوطان - در آرزوى ميهن » پس از پايان دادن بدين داستان مىگويد : اقحوانه ديهى در كرانهء درياچهء طبريه ( در فلسطين ) است به نظر مىرسد كه كنيزك اقحوانهء مكه را خواسته باشد . . . « 3 » [ 335 ]
اقدام
[ ا ] هموزن مصدر باب افعال « قدم » و برخى با فتح اوّل هموزن جمع قدم خواندهاند . نام كوهى كه در شعر امرؤ القيس آمده است
لمن الدّيار عرفتها بسحام * فعمايتين فهضب ذى اقدام « 4 »
اقدحان
[ ا د ] : ( هموزن تثنيت اقدح ) :
نام جايى است كه در شعر ذو الرمه ديده مىشود :
و آدم لبّاس اذا وضح الضّحى * لافنان ارطى الاقدحين المهدّل « 5 »
اقر
[ ا ق ر ر ] : به گفتهء بو عبيده نام درهاى از آن بنى مره است . نابغه چنين مىسرايد :
لقد نهيت بنى ذبيان عن اقر * و عن تربّعهم فى كلّ اصفار « 6 »
در كتاب « عزيزى » نگارش حسن « 7 » مهلّبى آمده است كه ميان « اخاديد » و « اقر » سى ميل راه ، در ميان بصره و كوفه در بيابان است و از آنجا تا « سلمان » بيست فرسنگ باشد . ابن سكيت گويد : « اقر » كوهى و « ذواقر » درهاى از آن بنى مرّه در كنار « اقر » است ، و آن درهاى گشاد و پر از گياه ترشه است ، كه نعمان پسر حارث غسّانى ، آن را نشان زده بود و مردم از آن بهره مىگرفتند ، پس بنى زبيان بدانجا نشيمن گزيدند و نابغه ايشان را از اين كار باز مىداشت و از يورش نعمان بيم مىداد ولى قبيلهاش او را ترسو خواندند و سخنش را نپذيرفتند ، پس حارث سپاهى به سردارى ابن جلاح كلبى به « ذواقر » فرستاد و كسانى را بكشت و شصت تن اسير برد كه همه را به قيصر روم پيشكش داد ، آنگاه نابغه چنين سرود :
انّى نهيت بنى ذبيان عن اقر * و عن تربّعهم من بعد اصفار
و قلت يا قوم انّ اللّيث منقبض * على براثنه لعدوة الضارى « 8 »
هامش
( 1 ) . اگر از جاى من بپرسيد « اقحوانه » جاى من است . اين كاخ خانهء من نيست خويشان من در مكهاند . ما در آنجا شاد بوديم اكنون كه در شام گرفتارند و هم دلبستگى من به « ابطح » ( مكه ) است .
( 2 ) . هر روز چند بار چنين مىشوى ، پس مرگ براى تو بهتر از زندگى است .
( 3 ) . در اينجا سه سطر دربارهء ريشهشناسى واژههاى عربى در شعر بالا است كه پس از ترجمه به فارسى نيازى بدان نبود و حذف شد .
( 4 ) . اين شعر امرؤ القيس در چ ع ، ج 1 ، ص 312 ، س 9 نيز آمده و من آنها را ترجمه كردهام ، بدانجا نگاه كنيد .
( 5 ) . پوستها كه در چاشتگاهان بر درختهاى « اقدحان » آويخته است .
( 6 ) . من « بنى ذبيان » را از زيستن در « اقر » و از ماندن در هر جاى « اصفار » نهى كردم .
( 7 ) . متن « ابو الحسن » براى تصحيح نگاه كنيد به پانوشت چ ع ، ج 1 ، ص 7 ، س 12
( 8 ) . من « بنى ذبيان » را از زيستن در « اقر » و از ماندن پس از مرز « اصفار » منع كرده گفته بودم : اى مردم ! شير بر روى پنجهها خيز گرفته است تا بر شما بتازد .