افلاج
( ا ) : جمع فلج است كه در جاى خود از اين كتاب ياد شده و در يمامه است . امرؤ القيس گويد :
بعينى ظعن الحىّ لمّا تحمّلوا * على جانب الافلاج من بطن تيمرا « 1 »
افلاطنس
( ا ط ن ) : دژى بزرگ بسيار بلند وابسته به كوه وهرا است ، كه از كارگزارى باخترى حلب است .
افلوغونيا
( ا ن ) : با غين نقطهدار . شهرى بزرگ از بخشهاى ارمنستان است . نشنيدم كه از آنجا هيچ دانشمندى بيرون آمده باشد . يك روستا و چند دژ استوار دارد يكى از آنها دژى به نام « وريمان » در ميان دريا ، در دنبالهء كوهى است كه دسترسى بدان نيست ، نهرى در آنجا به زمين فرو شود كه نهر « نصيبين » خوانده مىشود . مردم آنجا ، زود به جذام گرفتار شود ، زيرا بيشتر خوراكشان كرنب و غده است . مهماننواز و خوشخويند و فرمانبردار كشيش . چون مرگ كسى از ايشان فرا رسد كشيش را بخواهد و مالى به دو بخشد و به گناهان خود يكايك خستوان شود ، پس كشيش از خداوند براى وى بخشش خواهد و آن را نيز ضمانت كند . گويند كشيش روپوشى را بگسترد و دستها باز كند ، و براى هر گناه كه بيمار بدان خستوان شود دستها را بر هم آورد ، گويى چيزى را در ميان دست گرفته به ميان روپوش اندازد و چون مراسم خستوانى پايان يافت كشيش گوشههاى روپوش را گرفته جمع مىكند ، گويى گناهان بيمار را گرد آورده بيرون مىبرد و در بيابان آن را به باد مىدهد . و اين از سنّتهاى شگفتآور است . [ 332 ]
افليج
( ا ) : جايى ، گويا در يمن باشد .
افليلا
( ا ) : ابن بشكوال « 2 » گويد : [ ديهى در شام است . ]
بدانجا منسوب است : بو القاسم ابراهيم پسر محمد پسر زكريا پسر مفرج پسر يحيا پسر زياد پسر عبد الله پسر خالد پسر سعد وقّاص . وزير اديب دانشور اندلسى است . او ديوان متنبى را گزارش نگاشت و در ذى قعدهء 441 درگذشت . زايجهء او شوال 352 بود .
افوى
( ا و ا ) : با الف كوتاه در پايان . ديهى از خورهء بهنسى در صعيد مصر است .
افهار
[ ا ] : ( هموزن جمع « فهر » به معنى سنگ ) :
نام جايى است كه در شعر طفيل پسر على حنفى ديده مىشود :
[ فمنعرج الافهار قفر بسابس * فبطن خوىّ ما بروضته سفر « 3 » ]
افيح
[ ا ف ] : ( به وزن مصغر به گفتهء اصمعى . ولى ديگران آن را با فتح اول خواندهاند ) : نام جايى به نجد است . عروه پسر ورد چنين سروده است :
[ اقول له يا مال امّك هابل * متى حبست على افيح تعقّل
بديمومة ما ان يكاد يرى بها * من الظّلما الكوم الجلال تبوّل
تنكّر آيات البلاد لمالك * و ايقن ان لا شىء فيها يعول « 4 » ]
هامش
( 1 ) . [ كجاوههاى قبيله در كنار « افلاج » در ميان « تيمرا » كسانى را سوار كردهاند كه در چشمان من جا دارند . ]
( 2 ) . ابن بشكوال ( 494 - 578 ) خلف پسر عبد الملك تاريخنگار از مردم قرطبه . دادرس اشبيليه شد و پنجاه نگاشته در تاريخ اندلس داشت ( زركلى از منابع كهن و انسيكلپيد يا اسلام و بستانى ) كه بنامترين آنها « صله » است كه ذيل كتاب ابن فرضى ( 351 - 403 ) است ياقوت بيش از سى جا از وى نقل كرده است .
( 3 ) . سر بالايى « افهار » و خشكى « سابس » و درون « خوىّ » كه گلستانش بىدربند است . اين شعر در چ ع : 2 : 854 : 21 نيز آمده .
( 4 ) . به او مىگويم : اى كه فرزند مادرت ديوانه است ، تو كى در « افيح » بسته شده بودى ؟ . . .