فلم يترك ببطن السّرّ ظبيا * و لم يترك بقاعته حمارا « 1 »
پس امرؤ القيس گفت : [ در شگفتم كه چگونه خانهء شما از گرمى شعر شما آتش نمىگيرد ] و از آن پس ايشان به « بنى النار - آتشزادگان » معروف شدند .
حافظ بو القاسم گويد : [ بدين جا نسبت دارد : محمد پسر زكريا بو غانم نجدى يا يمامى اضاخى « 2 » از مردم ديهى در يمامه . او از محمد پسر كامل عمانى در عمان بلقاء و از مقدام پسر داود رعينى مصرى برشنيد . بو العباس حسن پسر سعيد پسر جعفر فيروزآبادى مقرى و بو الفهد [ 304 ] حسين پسر محمد پسر حسن و نيز بو بكر عتيق پسر عبد الرحمن پسر احمد سلمى عبّادانى از وى روايت دارند ] .
اضارع
[ ار ] مانند جمع اضرع . نام بركهاى است كه تازيان ، در باختر راه حاجيان كنده بودند متنبّى آن را در شعر خود چنين ياد مىكند :
و مسّى الجميعىّ دئداءها * و غادى الاضارع ثمّ الدّنا « 3 »
اضاعى
[ اعا ] درهاى است در سرزمين عذره .
اضان
[ ا ] بو عمر آن را « اطان » با طين بىنقطه آورده است . شعر ابن مقبل را نيز براى هر دو واژه گواه آورده است .
تأنّس خليلى هل ترى من ظعائن * تحمّلن بالعلياء فوق اضان « 4 »
اضاءة بنى غفار [ ا ء ة ب غ ] اضاءة آبى است كه از سيل يا جز آن بر زمين مانده باشد ، و گويند : [ گودال كوچك يا آبراهه به گودال است ، غفار نيز قبيلهاى از كنانه است . نام جايى نزديك مكه ، بالاى سرف نزديك « تناضب » است و نام آن در حديث و « جنگنامهها » آمده است ] .
اضاءة لبن
[ ا ء ة ل ] مرز حرم به سوى يمن است .
اضبع
[ ا ب ] با ياى يك نقطه و عين بىنقطه جمع قلت ضبع - كفتار ، نام جايى به گفتهء نصر در كنار راه حاجيان بصره است ، ميان « رامتين » و « امّرة » .
اضراس
[ ا ] گويى جمع ضرس باشد . نام جايى كه در شعرى از يك عرب چنين آمده است :
ايا سدرتى اضراس لازال رائحا * روىّ عروقا منكما و ذراكما
لقد هجتما شوقا علىّ و عبرة * غداة بدا لى بالضّحى علما كما
فموت فؤادى ان يحنّ اليكما * و محياة عينى ان ترى من يراكما « 5 »
اضرع
[ ار ] جايى است كه نامش در شعر راعى چنين ديده مىشود :
فابصرتهم حتّى رأيت حمولهم * بانقاء يحموم و ورّكن اضرعا « 6 »
هامش
( 1 ) . پس نه در دره آهو ماند و نه در دشت ، الاغ .
( 2 ) . ش . ش : 2609 .
( 3 ) . او به « جميعى » رسيد و با شتاب از « اضارع » و « دنا » بگذشت .
( 4 ) . چون اين شعر در واژهء اطان در صفحه بعد چ ع 1 : 306 : 4 آمده است از تكرار ترجمهء آن خوددارى شد .
( 5 ) . اى دو درخت سدر در « اضراس » رگ و ريشهء شما همواره شاداب باد . بامدادان كه من شما را ديدم هيجان داشتيد ، مرگ دل من در فراق شما بود و روشنى چشمانم در ديدار بينندگان شماست .
( 6 ) . نگاه كردم تا بارهايشان را در تپههاى سياه ديدم كه با هم پيچيدند .