برخى گفتهاند : دو واژهء « وحش اصمت » نام آنجاست . ابو زيد گويد : [ مىتوان گفت او را در « وحش اصمت » ديدم يا در شهر « اصمت » ديدم يعنى در بيابانى خشك . « اصمت » را از فعل امر بىضمير « 1 » گرفتند و همزهء آغازين آن را قطعى « 2 » كردند تا مانند ديگر نامها باشد . اين قاعده در هر نامى كه از فعل امر گيرند جارى است ، كسرهء همزهء آن نيز يا لهجهايست كه در جايى ثبت نشده است يا به هنگام انتقال از فعل به اسم از اصمت به اصمت تبديل يافته است ، يا واژهء نو ساخته است كه همانند فعل امر « اصمت » به معنى خاموش باش ! ساختهاند . و چه بسا از آن رو بدين نامش خواندند كه چون مردى بيابان پيمايى مىكند ، از ترس به همراه خود مىگويد « اصمت - خموش باش ! » تا آوازت را نشنوند و كشته نشوى . ]
اصمّ
[ ا ص م م ] با تشديد ميم ، به معنى كر ، ناشنوا . « اصمّ جلحاء » و « اصمّ سمره » در سرزمين بنى عامر پسر صعصعه است ، كه سپس ويژهء بنى كلاب از ايشان شده است . به هر دو با هم « اصمّان » نيز گويند . از نصر چنين نقل شده است :
اصنام
[ ا ] جمع صنم . اقليم اصنام در اندلس از كارگزارى شذونه است . دژى در آنجا به نام طبيل هست كه در پايين آن چشمهاى پر آب گوارا است . مهندسان در گذشتهء دور ، آب آن را به جزيرهء قادس رسانيده بودند . ايشان لولههاى نر و ماده از سنگ تراشيده را بر سر هم سوار كرده از ميان تپههاى شكافته گذرانيدند ، چون به گودا يا مرداب رسيدند ، آن را از روى پلهاى سنگين گذرانيدند ، چون به دريا رسيدند ، لوله را شش ميل در زير آب شور جاسازى كرده ، به جزيرهء قادس رسانيدند . گويند : [ نشانههاى آن تاكنون برجا است . ] من انگيزهء انجام اين كار را در واژهء « قادس » آوردهام .
اصهبيّات
[ ا ه ى يا ] گويى جمع اصهبيّه به معنى اشقر - سرخ و سپيد باشد . آبى است كه نامش در اين شعر آمده است :
دعاهنّ من ثاج فاز معن ورده * او الاصهبيّات العيون السّوافح « 3 »
اصنيغ
[ اى ] با ياء دو نقطه و غين نقطهدار . نام درهاى و گفتهاند آبى است . [ 302 ]
اصيل
[ ا ] با ياى دو نقطه . شهرى در اندلس است . سعد الخير گويد : گويا از كارگزارى طليطله باشد . از آنجا است :
بو محمد عبد الله پسر ابراهيم اصيلى « 4 » محدث موشكاف معتبر . در آندلس فقه آموخت و رهبرى را به دست آورد ، كتاب « الآثار و الدلايل » را در اختلافهاى فقهى بنگاشت . او در اندلس پيرامن سال 390 درگذشت . بوالوليد بن الفرضى در « الغرباء الطاريين على الاندلس » گويد : [ يكى از غرباء عبد الله پسر ابراهيم پسر محمد اصيلى از شهر اصيله است كه بو محمد كنيت دارد ] . از او شنيدم كه مىگفت : من به سال 342 به قرطبه درآمدم و در آنجا از احمد پسر مطرف و از احمد پسر سعيد ، و از محمد پسر معاويه قرشى ، و از ابو بكر لؤلوى و از ابراهيم برشنودم ، و براى ديدار وهب پسر مسرّه به وادى الحجاره شده از او برشنودم و هفت ماه نزد وى بماندم ، سفر من به خاور در محرم 351 بود ، هنگامى به بغداد رسيدم كه احمد پسر بويه يكدست « 5 » فرمانروا بود . در آنجا از بو بكر شافعى و بو على صوّاف و بو بكر ابهرى و ديگران بر
هامش
( 1 ) . در برابر « اطرقا » كه نام جايى فرض شده و فعل امر با ضمير تثنيت مىباشد و در چ ع 1 : 310 خواهد آمد .
( 2 ) . همزهء آغاز اسم قطعى است يعنى حذف نمىشود بر خلاف همزهء آغاز فعل امر كه در ميان دو كلمه مىافتد .
( 3 ) . او ايشان را از « ثاج » يا از « اصهبيات » با چشمان اشكبار بخواند و ايشان پذيرفتند . تكرار چ ع 1 ص 913 س 23 .
( 4 ) . از منابع كار ياقوت است و نزديك ده جا كه يك جا از خط اوست ( ج 3 ، ص 554 ) ضبط واژه را نقل مىكند . مدارك زندگينامهاش را شبسترى در ( ش 1574 ) آورده است .
( 5 ) . متن : « الاقطع » معز الدولهء ديلمى كه در 334 بغداد را گرفت و در 356 درگذشت چون دست چپ او در جنگ كرمان بريده شده بود ( تجارب ، ترجمه 5 ، ص 465 ) عربهاى دشمن او را به لقب « اقطع » خواندهاند .