تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
سليمان هست . برخى از عوام فارس مىپندارند « جم » پادشاه پيش از ضحاك همان سليمان داود ( ع ) است . او گويد : [ در گذشته استخر ديواره‌اى از گل و سنگ و گچ به اندازهء توان سازنده‌اش مىداشت كه ويران شده است ] . پل خراسان در بيرون شهر ، دم دروازهء خراسان است . پشت پل نيز ساختمانهايى تازه هست . استخر هنوز وباخيز است ولى بيرون شهر خوش هوا است . از استخر تا شيراز دوازده فرسنگ است . از كوه‌هاى استخر آهن بيرون آرند . در ديهى از خورهء استخر به نام دارا بگرد [ 300 ] كان جيوه هست . خوره‌هاى فارس را برخى پنج و برخى هفت دانند كه بزرگترين آنها خورهء استخر است ، پيش از اسلام گنجينه‌هاى « 1 » شاهان در آن بود . ادريس پسر عمران گفته است : مردم استخر كريم‌ترين مردمند شاه و شاهزاده‌اند . از نامبردارترين شهرهاى اين خوره « بيضاء » « 2 » مائين ، نيريز ، ابرقويه ، يزد و جز آنست . مساحت اين ولايت ده در ده فرسنگ است . گروهى بسيار از دانشمندان بدان نسبت دارند : 1 ) بو سعيد حسن پسر احمد پسر يزيد پسر عيسا پسر فضل استخرى « 3 » دادرس و يكى از پيشوايان و صاحب نظران مذهب شافعى است . زايجهء او 244 ، مرگش در جمادى دوم 328 بود . 2 ) بو سعيد عبد الكريم پسر ثابت استخرى « 4 » ، جزرى مولاى يك اموى به نام ابن حصيف شد . اصلش از استخر و ساكن حرّان بود . 3 ) احمد پسر حسين پسر داناج ، بو العباس زاهد استخرى « 5 » ساكن مصر . از ابراهيم پسر دحيم و از محمد پسر صالح پسر عصمه به دمشق ، و از عبد الله پسر محمد پسر سلام مقدسى و از محمد پسر عبيد الله پسر فضيل حمصى و از عبدان پسر احمد اهوازى ، و از جعفر فريابى و از عبد الله پسر احمد پسر حنبل و از حسن پسر سهل پسر عبد العزيز مجوّز در بصره و از عبد العزيز بغوى در مكه و از بو على حسن پسر احمد پسر مسلم طبيب در صنعاء و از جز ايشان روايت مىكرد . بو بكر محمد پسر احمد پسر على پسر ابراهيم پسر جابر تنّيسى و بو محمد پسر نحّاس و جز ايشان از وى روايت دارند . او به مصر در بيستم ربيع يكم 336 درگذشت .

اصطفانوس

[ اط ] با سين بىنقطه . نام بخشى در بصره است كه در گذشته به نام يك دبير نصرانى در روزگار زياد ، يا نزديك بدان ناميده شده است .

اصطنبول

[ اط ] با باى يك نقطه . نام شهر قسطنطينيه است و در آنجا با گستردگى بيشتر گفتگو خواهيم داشت .

اصفون

[ ا ] ديهى در صعيد بالا در كرانهء باخترى نيل ، زير اشنى ، بر تپه‌اى بلند است . [ 301 ]

اصمت

[ ام ] با تاى دو نقطه . نام بيابانى است كه راعى در شعر گويد :
اشلى سلوقيّة باتت و بات بها * بوحش اصمت فى اصلابها اود « 6 »
هامش
( 1 ) . مشكويه گويد : [ هنگامى كه بويئيان برپا خاستند مردم گنجينه‌هاى شاهان ايران در شيراز و خرم دينان آذربايجان را در اختيارشان نهادند ( تجارب ترجمه 5 : 374 و 378 ) ] . ( 2 ) . بيضا معرب پيدا ( - مقدسى احسن التقاسيم ترجمه 643 ) . ( 3 ) . ش ش : 816 . ( 4 ) . ش ش : 1562 . ( 5 ) . ش . ش : 199 . ( 6 ) . سگ تازى را در وحش ( بيابان ) پست و بلند « اصمت » بر آغالانيد .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 264 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى