بو عبيد گويد : [ ذات الاصادردهة ( - سنگزار ) ى است در سرزمين عبس ميان تپههاى قليب ، و آن تپه كوهى است سرخ داراى درههايى در سرزمين « شربّه » ] . اصمعى گويد : [ تپههاى قليب در نجد كوههايى كوچك است و قليب در ميان آنها است كه بدان « ذات الاصاد » نيز گويند كه نام ديگر آنست . ردهه نيز گود الى است در سنگ كه آب در آن گرد آيد ] . بن فقيه در « اودية العلاة » گويد : [ ذات الاصاد از سرزمين يمامه است . ولى من نمىدانم همين است كه ياد كردم يا جز آنست ] .
اصاغى
[ ا ] با غين نقطهدار . نام جايى است كه در شعر ساعدة پسر جويّهء هذلى آمده است كه گويد :
و لو انّه اذا كان ما حمّ واقعا * بجانب من يخفى و من يتودّد
لهنّ بما بين الاصاغى و منصح * تعاو كما عجّ الحجيج الملبّد « 1 »
اصافر
[ اف ] جمع اصفر ، بنا به قاعدهء « احوص - احاوص ) كه ياد شد . « 2 » و آنها پيچهاى گردنهاى هستند كه پيامبر ( ص ) در راه جنگ بدر از آنها بگذشت . نيز گويند : [ اصافر كوهستانى است بدين نام كه شايد به انگيزهء صفر و تهى بودنشان چنين ناميده شده باشند ] . كثيّر در شعر خود آن را چنين ياد مىكند :
عفارابغ من اهله فالظّواهر * فاكناف هرشى قد عفت فالاصافر
مغان يهيّجن الحليم الى الصّبى * و هنّ قديمات العهود دواثر
لليلى و جارات لليلى كانّها * نعاج الملا تحدا بهنّ الاباعر « 3 »
اصبع
[ اب ] از ريشهء اصبع به معنى انگشت ، كه به سهگونه تلفّظ مىشود 1 ) اصبع كه هم وزنش اندك است : ابرم - گياهى است ، ابين نام مردى كه « عدن ابين » به دو منسوب است ، اشفى به معنى درفش و انفحه ، 2 ) اصبع هم وزن اثمل ، 3 ) اصبع هم وزن ابلم . نحويان وزنى چهارم نيز آوردهاند كه بد آهنگ است : اصبع ، كه در زبان تازى جز اين واژه بدين وزن نيامده است .
اصبع خفّان :
ساختمانى بزرگ است نزديك كوفه كه از ايران [ باستان ] بر جا مانده است ، گمان دارم كه ايشان آن را به [ 292 ] عادت خود براى زيبايى ساخته باشند . نيز اصبع كوهى است به نجد .
ذات الاصبع به گفتهء اصمعى : رضيمه سنگلاخ زمينى است از آن بنى بكر پسر كلاب . نيز گويند در سرزمين غطفان است . رضيمه به معنى سنگهاى بزرگ است كه براى ساختمان بر روى هم نهند .
اصبغ
[ اب ] با غين نقطهدار در پايان ، درهاى است در بحرين .
اصبهانات
[ اب ] جمع اصبهانه شهرى در فارس است .
اصبهانك
[ ا ] يا [ ا ] به زبان فارسى كوچك نماى اصبهان است كه هر گاه بخواهند واژهاى را كوچك نما سازند ، يك كاف به پايانش بيفزايند . نام شهركى در راه اصفهان است .
اصبهان
« 4 » [ اب ] كه تلفّظ بيشتر است ، يا [ اب ] چنان كه سمعانى و بو عبيد بكرى اندلسى گفتهاند . نام شهرى بزرگ و
هامش
( 1 ) . [ اگر او نيز در كنار دوستداران ايشان بود مانند انبوه حاجيان در ميان « اصاغى » و « منصح » جنجال مىكرد . شعر پايانين اين قطعه در چ ع 4 : 663 : 1 تكرار شده است ] .
( 2 ) . قاعدهء جمع بستن احسب به احاسب در چ ع 1 : 141 - 142 بگذشت .
( 3 ) . [ « رابغ » و پيرامون آن از مردم تهى شد مانند « هرشى » و « اصافر » خانههايى كه بينندهء خونسرد را نيز به جوانى مىكشد ، هر چند خود كهنسال و ويرانه شدهاند . ليلى و همسايگانش همانند گلهاى هستند كه به دنبال شتران مىروند ] .
( 4 ) . لسترنج : 219 .