1 ) بو اسماعيل ضمام پسر اسماعيل پسر مالك معافرى اشمونى « 1 » كه در اسكندريه به سال 185 درگذشت .
2 ) هجنّع پسر قيس حارثى « 2 » . او از حوثره پسر مسهر و از حذيفه پسر يمان روايت دارد . عبد العزيز پسر صالح و سعيد پسر راشد و عبد الرحمن پسر رزين و خلّاد پسر سليمان از وى روايت دارند . بو سعيد عبد الرحمن ( صدفى ) پسر احمد ابن يونس حافظ گويد : [ هجنّع در اشمون صعيد مصر مىزيست و گويا از مهاجران كوفه بود . ] بو سعد سمعانى نيز همانند ابن يونس از او ياد مىكند . جز اين كه دچار دو نادرستى شده است : نخست آن كه گويد : [ قيس پسر حارث است ، در صورتى كه قيس حارثى درست است . ] دوم آنكه او را اهل اشموس با پايانهء سين ، ديهى در صعيد مصر دانسته كه « اشمونين » درست است .
اشمونيث
[ ا ] : با ثاى سه نقطه در پايان . چشمهاى در بيرون سمت قبلهء حلب است كه بستانى به نام « جوهرى » را سيراب كند و هرگاه چيزى افزون آيد به رود « قويق » ريزد . منصور پسر مسلم پسر بوخرجين در مهرورزى به حلب چنين مىسرايد :
ايا سابق الأظعان من ارض جوشن * سلمت و نلت الخصب حيث ترود
الى اين عنها تشف مابى من الجوى * فلم يشف مابى عالج و زرود
هل العوجان الغمر صاف لوارد * و هل خضّبته بالخلوق مدود
و هل عين اشمونيث تجرى كمقلتى * عليها و هل ظلّ الجنان مديد
اذا مرضت ودّت بانّ ترابها * لها دون اكحال الاساة برود
و من جنّب الدّنيا على سوء فعلها * يعاب ذميم العيش و هو حميد
[ 284 ]
اذا لم تجد ما تبتعيه فخض بها * غمار السّرى امّ الطّلاب ولود « 3 »
اشميون
[ ام ] : از ديههاى بخارا . و گفتهاند نام محلّتى است كه بو عبد اللّه حاتم پسر قديد اشميونى « 4 » بدان منسوب است . او از استادان محمد پسر اسماعيل بخارى است .
اشناذجرد
[ اج ] : با ذال نقطهدار بىحركت . و دال بىنقطه در پايان . ديهى است كه سلفى « 5 » ، بو العباس احمد پسر حسن پسر محمد پسر على اشناذجردى را بدانجا نسبت داده گويد : [ در نهاوند اين شعر را برايم برخواند : ]
فؤادى منك منصدع جريح * و نفسى لا تموت فتستريح
و فى الاحشاء نار ليس تطفى * كانّ وقودها قصب و ريح « 6 »
اشنانبرت
[ اب ] : از ديههاى بغداد است . از آنجا است بو طاهر اسحاق پسر هبة الله پسر حسن اشنانبرتى « 7 » كور . او از بو اسحاق ابراهيم پسر محمد غنوى رقّى و جز او « خطب نباتيه » را روايت مىكند . او در دمشق مىزيست تا درگذشت .
هامش
( 1 ) . ش . ش : 1327 .
( 2 ) . ش . ش : 3232 .
( 3 ) . [ اى پيشاهنگ كاروان كوه « جوشن » زنده و شاداب باشى . شفابخش بيمارى مرا به كجا مىبرى كه هيچ پرستار علاجم نتواند كرد . آيا نهر « عوجان » صاف است يا بر عطر آن افزوده است ؟ آيا چشمهء « اشمونيث » مانند من گريان است ؟ آيا بهشت بر آن سايه افكنده است ؟ به گاه بيمارى خاك آن به از هر دارو است . از كسى كه به زشتيهاى دنيا پشت كند عيب گيرند هر چند نيكوكار باشد . ]
( 4 ) . ش . ش : 766 .
( 5 ) . بوطاهر احمد پسر محمد اصفهانى ابن سلفه - ص 57 پانوشت 6 .
( 6 ) . [ دلم از دست تو زخمين است ولى نمىميرد كه راحت شود . در درونم آتشى است كه خاموش نشود ، گويى آتش زنهء آن نى و باد است . ]
( 7 ) . ش . ش : 572 .