تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
جعلت رباها للخوامع مرتعا * و من قبل كانت مرتعا للكواعب « 1 »

اشكيذبان

[ ا ذ ] : با ذال نقطه‌دار . ديهى است در ميان هرات و پوشنگ . بدانجا نسبت دارد : 1 ) بو العباس اشكيذبانى « 2 » . [ 282 ] 2 ) بو الفتح محمد پسر عبد الله پسر حسين اشكيذبانى « 3 » ، در همدان از بو الفضل احمد پسر سعد پسر حمّان و از بو الوقت عبد الاوّل شجرى برشنيد . او در مكه پيرامن سال 590 درگذشت .

اشكيشان

[ ا ] : با دو شين نقطه‌دار . از ديه‌هاى اصفهان است . از آنجا است : بو محمد محمود پسر محمد پسر حسن پسر حامد اشكيشانى . از بو بكر پسر رنده و جز وى روايت مىكرد .

اشلاء اللّحام

[ ا ء ل ل ] : اشلاء جمع « شلو » به معنى تكهء گوشت است . گويند : [ « بنو فلان اشلاء فى بنى فلان » - بنى فلان عضو دائمى فلان قبيله شده‌اند ] نام جايى است .

اشلّ

[ اش ] : كوهى در مرزهاى خراسان است ، كه حكم پسر عمر غفارى بر آنجا بتاخت .

اشليم

[ ا ] : خوره يا ديهى است در مصر باخترى .

اشمذان

[ ام ] : با ذال نقطه‌دار ، به شكل تثنيت از ريشهء شمذت النّاقة - شتر ماده دم خود را بلند كرد ، نخل را نيز شمّذ گويند كه شاخها بلند دارد . در سروده رزاح پسر ربيعه عذرى برادر مادرى قصىّ آمده است :
جمعنا من السّرّ من اشمذين * و من كلّ حىّ جمعنا قبيلا « 4 »
برخى گويند [ اشمذين در اينجا دو كوه و برخى گويند دو قبيله است . ] نصر گويد : [ اشمذان تثنيت اشمذ نام دو كوه در ميان مدينه و خيبر است ، كه قبيله جهينه و اشجع در آنجايند . ]

اشمنت

[ ام ] : با تاى دو نقطه . ديهى در صعيد پائين در باختر « نيل » . و برخى آن را « اشنمت » با نون پيش از ميم آرند .

اشموم

[ ا ] : نام دو شهر در مصر است ، يكى را اشموم طنّاح ( ط ن نا ) نامند كه ديهى نزديك « دمياط » است و شهر « دقهليه » همانست . ديگرى « اشموم جريسات » . ( ج ر ) با سين بىنقطه و تاى دو نقطه در « منوفيه » است . [ 283 ]

اشمون

[ ا ] : با نون به جاى ميم . مردم مصر گويند : [ « اشمونين » شهرى بسيار كهن است كه تاكنون آباد و پر مردم است قصبهء خوره‌اى از خوره‌هاى صعيد پائين در باختر نيل ، داراى باغ و نخلستان بسيار است ، كه به نام بنيان‌گذارش اشمن پسر مصر پسر بيصر پسر حام پسر نوح نام گرفته است . ] گويند : [ مصر پسر بيصر كشور مصر را ميان فرزندانش بخش نمود ، پس بخشهاى اشمون به پائين ، تا « منف » را در خاور و باختر به پسرش اشمن داد پس اشمن در شهر اشمون بزيست كه به نام او شد . ] گروهى نيز بدانجا منسوبند كه از ايشان است :
هامش
( 1 ) . اين شعر كه به روزگار ما نكوهش شمرده مىشود ، در سدهء چهارم در ستايش سيف الدوله حمدانى سروده شده است . دنبالهء اين شعر در واژهء « اسطوان » چ ع 1 : 6 - 245 ترجمه ص 229 نيز ديده مىشود . معنى شعر چنين است : [ همه گونه بيچارگى بر « اشكونيه » فرود آمده بود ، گروه مرگ از آنجا دور نمىشد . آنجا را چراگاه كفتارها كردى پس از آن كه گردشگاه دختران زيبا بود . ] ( 2 ) . ش . ش : 1373 . ( 3 ) . ش . ش : 2708 . ( 4 ) . [ از « سر » و از « اشمذين » فراهم آورديم ، از هر قبيله گروهى را گرد آورديم . ]