تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
چنين سرود و به دو بست :
قسما بالمسوّمات العتاق * و بسمر القنا و بيض الرّقاق
و بجيش اجشّ يحسب بحرا * موجه السّابغات يوم التّلاقى
لتدوسنّ مصر خيلى و رجلى * و دمشق العظمى و ارض العراق « 1 »
از منسوبان به « ذو جبله » است : فقيه قاضى مسعود پسر على پسر مسعود اشرقى « 2 » است كه پس از بركنارى صفى الدين احمد پسر على پسر بوبكر عرشانى به دادرسى در يمن گمارده شد و به « ذو اشرف » در روزگار اتابك سنقر بردهء سيف الاسلام ، پيرامن سال 590 درگذشت . او را است كتابى به نام « الامثال » در گزارش امثال « لمع » ابو اسحاق شيرازى . و چون سليمان پسر حمزه از ياران عبد الله پسر حمزه خارجى از سرزمين بنى حبيش ، ده پرسش در اصول دين براى مسعود پسر على فرستاد ، او كتابى در پاسخ آنها به نام « شهاب » نگاشت . او كتابى نيز در شرايط دادرسى نگاشت كه به پايان نرسيده درگذشت . شريف عبد الله ، پسر حمزه خارجى نيز پرسشهايى دربارهء درستى امامت خود برايش فرستاد و او كتابى در ردّ بر آن شبه‌ها نگاشت .

اشروسنه

« 3 » [ ا س ن ] : با سين ( دوم ) بىنقطه . بوسعد ( سمعانى ) ( ره ) سين ( اول ) را بىنقطه آورده است ولى اين را كه من آوردم از زبان مردم محلى شنيده‌ام . شهرى بزرگ در فرارود از كشور هياطله ، ميان سيحون و سمرقند در بيست و شش فرسنگى سمرقند در اقليم چهارم به شمار است . در درازاى جغرافيايى 91 درجه و يك ششم و پهناى 36 درجه و دو سوم است . استخرى گويد : [ اشروسنه نام اقليم است ، چنان كه سغد نيز نام اقليم است ، شهرى يا جايى بدين نام نباشد . ] بيشتر آن كوهستانى است . از شهرستانهاى فرارود كه پيرامن آن است ؛ فرغانه در خاور و مرزهاى سمرقند در باختر آن ، چاچ و بخشى از فرغانه در شمال آن است ، بخشى از مركزش و چغانيان و شومان و ولاش‌گرد و راشت در جنوب آن است . مادر شهر آن « بلسان » ناميده مىشود . [ 279 ] از شهرهايش بنجيكت ، ساباط ، رامين ، دارك ، خرقانه ، اميرنشين آنجا بنجيكت است . گروهى از دانشمندان به اشروسنه نسبت دارند مانند ، بو طلحه حكيم پسر نصر پسر خالج پسر جندبك يا جندلك اشروسنى « 4 » .

اشّ

[ ا ش ش ] : با تشديد شين نقطه‌دار . از ديه‌هاى خوارزم است .

اش

[ ا ] يا [ آ ] : با شين بىتشديد . شهر « آشات » در اندلس از خورهء بيره ، معروف به « درهء اش » است . بيشتر درختانش شاه بلّوط است . رودهايش از كوه‌هاى پربرف به پائين آيد . ميان غرناطه و بجّانه ، در چهل ميلى غرناطه است ، ابريشم بسيار دارد . ابن حوقل گويد : [ ميان ماردة و مدلين دو روز راه و از آنجا تا ترجيله دو روز و از آن تا قصراش دو روز و از آنجا تا مكناسه دو روز راه است . ] من گويم : نمىدانم « قصراش » با « وادىاش » يكى است يا جز آن است .

اشطاط

[ ا ] : با دو طين بىنقطه . مىتواند جمع شطّ به معنى دورى ، يا جمع شطط به معنى ستم و زياده‌روى باشد .
هامش
( 1 ) . [ سوگند به آزاد شدگان با نشان به نيزه‌هاى زرد و شمشيرهاى سفيد ، به سپاهى همچون دريا كه در كارزار پيروز است كه من مصر را خواهم گشود و همچنين دمشق و عراق را . ] ( 2 ) . ش . ش : 3044 . ( 3 ) . لسترنج : 504 . ( 4 ) . ش . ش : 991 .