اسيس
[ ا س ] : بر وزن مصغّر اسّ . جايى در سرزمين بنى عامر پسر صعصعه است . امرؤ القيس « 1 » چنين مىسرايد :
فلو انّى هلكت بارض قومى * لقلت الموت حقّ لا خلودا
و لكنّى هلكت بارض قوم * بعيدا من بلادهم بعيدا
بارض الرّوم لا نسب قريب * و لا شاف فيسدو او يعودا
[ 272 ]
اعالج ملك قيصر كلّ يوم * و اجدر بالمنيّة ان تعودا
و لو صادفتهنّ على اسيس * و خافة اذ وردن بها ورودا « 2 »
عدى بن رقاع در يك شعر گويد :
قد حبانى الوليد يوم اسيس * بعشار فيها غنّى و بهاء « 3 »
ابن سكيت در گزارش آن گويد : « اسيس » آبى است در خاور دمشق .
اسيس
[ ا ] : دژى است در يمن .
اسيله
[ ا س ل ] : همانند مصغر ، آبى است نزديك يمامه . پسر بوحفصه « 4 » آن را از آن بنى مالك پسر امرؤ القيس داند .
« اسيله » نيز به گفتهء همان حفصى آب و نخلستانى است از آن بنى عنبر در يمامه . نصر گويد : [ « اسيله » آبى است با نخلستان و كشتزار در زمينى به نام « جثجاثه » از آن كعب پسر عنبر پسر عمر پسر تميم كه در آن كشت مىكنند . ]
اسيوت
[ ا ] : با تاى دو نقطه در پايان ، كوهى نزديك حضرموت ، مشرف بر شهر مرباط كه « دادى » « 5 » در آن برويد ، كه نبيذ را بدان نيكو كنند . درخت لبان نيز تنها در آنجا رويد و از آنجا به همهء جهان ببرند و در جاى ديگر هيچ نباشد . گويند از آنجا تا عمان سيصد فرسنگ است .
اسيوط
[ ا ] : بر وزن پيشين خود . شهرى در باختر نيل ، از بخشهاى صعيد مصر ، شهرى مهم است ، برخى از مردم نصاراى آنجا به من گفت : [ در آنجا هفتاد و پنج كليساى مسيحى هست كه ايشان در آنجا بسيارند . ] حسن مصرى پسر ابراهيم گويد : [ اسيوط از كارگزارىهاى مصر است و در آنجا بافتنىهاى ارمنى ، دبيقى ، مثلّث و شكر گوناگون مىسازند ، كه هيچ شهر مسلمان و نامسلمان از آن تهى نباشد ، به ، در آنجا بيش از هر شهر ديگر باشد . افيون را از برگ خشخاش سياه و خس بگيرند و به ديگر شهرهاى جهان برند . ] او گويد : [ نقشهء جهان را براى رشيد كشيدند ، او هيچ جا جز خورهء اسيوط را نپسنديد . ] در آنجا سى هزار فدّان زمين هموار هست كه هر گاه قطرهاى آب بر آن افتد به همه جايش پخش گردد ، يك وجب تشنه در آنجا نيست . اين جا يكى از گردشگاههاى ابو الجيش خمارويه پسر احمد پسر طولون بود . [ 273 ]
گروهى بدانجا منسوبند يكى از ايشان بوعلى حسن پسر على پسر خضر پسر عبد الله اسيوطى « 6 » است كه به سال 372 درگذشت . و جز او .
هامش
( 1 ) . چنان كه در پانوشت چ ع 1 : 95 : 19 گفته شد گويا داستان امرؤ القيس از روى افسانهء سياوش ساخته شده و تاريخى نيست .
( 2 ) . [ اگر در سرزمين خودم مىمردم مىگفتم مرگ هست و كسى جاويد نماند ، ولى من در سرزمينى دور در روم مردم كه آشنايى در آنجا ندارم . همه روزه با شاه روم كشاكش دارم پس بهتر است كه مرگ بيايد . اگر من در « اسيس » با ايشان مىساختم بهتر بود . ]
( 3 ) . [ وليد به روز « اسيس » به من شترى ماده بخشود كه مرا بسنده است . ]
( 4 ) . ابن ابى حفصه محمد پسر ادريس - پانوشت 1 : 7 : 19 .
( 5 ) . متن : دادى . بىنقطه است ، ليكن صفىپور گويد : داذى ، با ذال نقطهدار شرابى است و دانهاى تلخ ( منتهى الارب ) .
( 6 ) . ش . ش : 864 .