اسود
[ ا و ] : عرّام « 1 » پسر اصبغ گويد : [ برابر « بطن نخل » كوهى است به نام « اسود » كه نيمى از آن از نجد و نيم ديگر حجازى است . كوهى بلند است و هيچ گياهى جز براى چريدن مانند صلّيان و غضور ندارد . ]
اسود الحمى
[ ا و د ل ح ما ] : با حاى بىنقطه و الف كوتاه پايانين . كوهى است . كه نامش در شعر بوعميره جرمى آمده است كه : [ 271 ]
الا مالعين لا ترى اسود الحمى * و لا جبل الاوشال الّا استهلّت
غنينا زمانا باللّوى ثمّ اصبحت * براق اللّوى من اهلها قد تخلّت « 2 »
و قلت لسلّام بن وهب و قدرآى * دموعى جرت من مقلتىّ فدرّت
و شدّى ببردى حشوة ضبثت بها * يد الشّوق فى الاحشاء حتّى احزألّت
الا قاتل اللّه اللّوى من محلّة * و قاتل دنيانا بها كيف ولّت « 3 »
اسود الدّم
[ ا و د د د ] : نام كوهى كه شاعر دربارهء آن گويد :
تبصّر خليلى هل ترى من ظعائن * رحلن به نصف اللّيل من اسود الدّم « 4 »
اسود العشاريّات
[ ا و د ل ع ى يا ] : كوهى از سرزمين بكر بن وائل است . يكى از رويدادهاى جنگ بسوس « 5 » در آن رخ داد ، كه بكر در آن شكست خورد و سعد پسر مالك ، پسر ضبيعه و گروهى از سرانشان كشته شدند .
اسود العين
[ ا و د ل ع ] : عين به معنى چشم بيننده ، نام كوهى به نجد ، مشرف بر راه بصره به مكه است . قالى « 6 » ( اسماعيل ) از ابن دريد ، از گفتهء بوعثمان چنين مىسرايد :
اذا ما فقدتم اسود العين كنتم * كراما و انتم ما اقام الآئم « 7 »
مىخواهد بگويد : [ چون كوه جاويدان است شما هم هميشه لئيم هستيد . ]
اسود النساء
[ ا و د ن ن ] : « نسا » نام رگى در ران است . اين واژه نام كوهى از آن بوبكر پسر كلاب و مشرف بر « عكليه » است .
اسوره
[ ا و ر ] : از آبهاى ضباب است ميان آنجا و « حمى » به سوى جنوب ، سه شب راه و يك دره به نام « ذو الجداير » است كه در جاى خود مىآيد .
هامش
( 1 ) . متن : عوّام . تصحيح از ترجمان است - پانوشت : 1 : 7 : 6 و 1 : 60 : 14 .
( 2 ) . اين شعر در چ ع 1 ص 573 نيز ديده مىشود .
( 3 ) . [ چه دارد چشمانى كه با ديدار « اسود الحمى » و كوه « اوشال » خشنود نمىشوند . ما زمانى در « لوى » خوش بوديم ولى پس از آن « براق اللوى » از مردمش تهى گرديده است . من هنگامى كه سلام بن وهب اشك چشمانم را سرازير ديد و اندوه ، درون مرا مىفشرد ، گفتم : خداوند به محلهء « لوى » و دنياى آن كه به ما پشت كرده است كيفر دهاد . ]
( 4 ) . [ اى دوست بنگر ! آيا كجاوههايى را مىبينى كه نيمه شب از « اسود الدم » گذشته باشند . ]
( 5 ) . براى افسانهء بسوس ، ن ك : چ ع 1 : 151 : 14 پانوشت .
( 6 ) . بوعلى قالى اسماعيل پسر قاسم ( 288 - 356 ) از مردم منازگرد ، در خاور فرات نزديك درياچه « وان » است . او از قاليقلا كه ميان طرابزون و منازگرد است به بغداد آمد پس به قالى شناخته شد . در 328 به قرطبه رفت و مستنصر اموى او را گرامى داشت تا در آنجا درگذشت . كتابهاى بسيار در ادب عربى دارد و مشهورترين آنها « امالى » است كه چاپ شده است . زندگينامهء او را ياقوت در واژهء قاليقلا ( چ ع 4 : 20 ) و خلكان 1 : 204 و زركلى 1 : 320 و شبسترى : 625 از منابع گوناگون آوردهاند . وستنفلد نام او را در 25 جاى معجم نشان مىدهد ولى من در بازبينى بيشتر آنها را بوعلى فارسى فسائى و بوعلى وشانى يافتم .
( 7 ) . [ شما آنگاه با شرافت خواهيد بود كه « اسود العين » نابود شود و تا آن هست شما لئيم هستيد . ]