ما كان مذ رحلوا من ارض اسنمة * الّا الذّميل لهاورد و لا علف « 1 »
اسن
[ ا س ]
نام درهاى در يمن ، گويند در سرزمين بنى عجلان است . ابن مقبل چنين مىسرايد :
زارتك دهماء وهنا بعد ما هجعت * عنها العيون باعلى القاع من اسن « 2 »
نصر گويد : [ « اسن » درهاى در يمن و برخى گويند از سرزمين بنى عامر ، هم مرز يمن است ] . باز هم ابن مقبل مىسرايد :
قالت سليمى غداة القاع من اسن * لا خير فى العيش بعد الشّيب و الكبر
لولا الحياء و لو لا الدّين عبتكما * ببعض ما فيكما اذ عبتما عورى « 3 »
اسواريه
[ ا ى ى ] يا [ ا ى ى ] ديهى از اصفهان است . از آنجا است :
1 ) بو المظفر سهل پسر محمد پسر احمد اسوارى « 4 » ، كه از بو عبد الله محمد پسر اسحاق ، و از بوبكر طلحى و از بو اسحاق پسر ابراهيم نيلى و جز ايشان حديث نقل مىكند .
2 ) شهريار بوبكر پسر محمد پسر احمد پسر شهريار اسوارى « 5 » . به مكه و بصره سفر كرد . از بويعقوب يوسف پسر يعقوب نجيرى و از بوقلابه محمد پسر احمد پسر حمدان پيشنماز جامع بصره [ 268 ] حديث كرد و در مكه از بوعلى حسن پسر داود پسر سليمان مصرى برشنود . عبد العزيز و عبد الواحد دو پسر احمد پسر عبد الله پسر قاذويه و عبد الرحمن پسر محمد پسر اسحاق ، و محمد پسر على جوزدانى از وى برشنيدند .
3 ) عبد الواحد پسر احمد پسر محمد اسوارى « 6 » بو القاسم اصفهانى . به گفتهء ابن منده ( مانده ) او از بو الشيخ حافظ حديث كرد ، قتيبه پسر سعيد معدانى از وى روايت كند .
4 ) عمر پسر عبدالعزيز پسر محمد پسر على اسوارى « 7 » بوبكر ، از مردم اصفهان است . او از بو القاسم عبيد الله پسر عبد الله و از بوزفر ذهيل پسر عبد الله جيرانى ضبّى حديث آورد و محمد پسر على جوزدانى و جزوى از او حديث گرفتند .
5 ) بوبكر محمد پسر حسين اسوارى اصفهانى « 8 » . از احمد پسر عبيد الله پسر قاسم نهرديرى حديث آورد . يحيا پسر مانده در تاريخش با اجازه از وى روايت مىكند .
6 ) بوبكر محمد پسر على پسر محمد پسر على اسوارى « 9 » . از پدرش از على پسر احمد پسر عبد الرحمن غزّال اصفهانى در بصره حديث كرد . بونصر محمد پسر عمر بقّال از وى برنوشته است .
هامش
( 1 ) . سرزنش گران به من گويند : آيا آزمايش ترا باز نمىدارد ؟ پيرى بيامد و برادران رفتند . ديدار جايگاه « اسنمه » آب ديده را جارى نمىسازد ؟ از آنگاه كه ايشان از « اسنمه » رفتهاند جز شتر بيمار و گرسنه چيزى نمانده است .
( 2 ) . دهماء ، در بخش بالاى « اسن » هنگامى كه چشمها بسته شد به ديدار تو آمد .
( 3 ) . سليمى به روز « اسن » گفت : زندگى در پيرى و فرسودگى بىارزش است . اگر شرم و آئين نبود بر شما عيب مىگرفتم همچنان كه شما از من عيبجويى كرديد .
( 4 ) . ش . ش : 1263 .
( 5 ) . ش . ش : 1299 .
( 6 ) . ش . ش : 1791 .
( 7 ) . ش . ش : 2109 .
( 8 ) . ش . ش : 2543 .
( 9 ) . ش . ش : 2812 .