تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
بنهاد و داستان خود و ساختمان شهر و چگونگى آن و آمار هزينهء آن و مدت زمان ساختمان را بر آنها بنوشت . پس رومان پسر تمنع ثمودى بر وى يورش آورد و او را گريزاند و در ميان يارانش كشتار كرد ، پس ستونى نزديك آن دو برپا داشت و بر آن چنين نوشت : [ من ، رومان ثمودى ، اين شهر و شهر هرقل پادشاه را براى هميشه بخشبندى كردم ، كه در ماه‌ها و سالها ، تا هنگامى كه روز و شب به دنبال يكديگرند و سنگريزه در بيابان هست ، برپا ماند . من نوشته‌هاى جبير سرسخت را تغيير دادم ، آنها را با ارهء آهنين بدريدم ، شما داستان مرا در آن سوى ستون مىيابيد ] . پس رومان ، بزيع را بزاد كه پنجاه سال پس از او پادشاه اسكندريه بود و هيچ تازه نياورد ، پس از او پسرش رحيب پادشاه شد و او است كه « ساطرون « 1 » » را در اسكندريه بساخت و بر سنگى بر سنگ آن نبشت : [ من رحيب پسر بزيع ثمودى اين ساختمان را با نيرومندى و توانايى ، در چهل سال كه سال نود و ششم پادشاهى من بود بنيان نهادم ] . رحيب ، مرّه را بزاد و مرّه موهب را كه پس از پدرش دويست سال پادشاهى كرد . پس انيس پسر معديكرب عادى بر موهب در اسكندريه يورش آورد و آنجا را بگرفت ، و پس از او يعمر پسر شدّاد پسر جنّاد پسر صيّاد پسر شمران پسر شمر پسر [ 260 ] برغش بر آنجا پادشاهى كرد . پس ذفافه پسر معاويه پسر بكر عمليقى بر آنجا يورش آورد و يعمر را بكشت و اسكندريه را بگرفت ، او نخستين كس در مصر بود كه فرعون خوانده شد ، او است كه هاجر مادر اسماعيل ( ع ) را به ابراهيم ( ع ) بخشود . من اين تاريخنامه را از كتابهاى تاريخ نگاران همانگونه كه يافتم آورده‌ام ، ولى اينها از خرد بدور است ، و تنها كسى آنها را باور تواند كرد كه نادان باشد و خداى داناتر است . بارى مصريان در توصيف اسكندريه مبالغتها دارند ، دانشمندانشان آن پندارها را در كتابها نيز ثبت كرده‌اند ، مانند آنچه حسن پسر ابراهيم مصرى « 2 » گفته است كه اسكندريه از سفيدى بسيار ، شب ديرتر تاريك مىشود ، مردم در آنجا دستمالى سياه به دست گيرند و مانند ترسايان سياه پوشند . تا چشمانشان خيره نشود . درزيگران در آنجا شبانه نيز مىتوانند نخ را به سوزن درآورند . مردم اسكندريه هفتاد سال بىچراغ مىزيستند . و هيچ شهر با اين درازا و پهنا در جهان شناخته نيست . نقشهء شهر مانند شطرنج است هشت خيابان درازا ، هشت خيابان پهنا را مىشكافد . من ( ياقوت ) گويم : آنچه دربارهء سفيدى آنجا گفته است ، هم اكنون نيز بيشتر ديوارها كه ما ديديم بجز چند خانهء گدايان همگى سفيدكارى شده بود ، ولى باز هم اين شهر مانند همه شهرها تاريك مىشود . ما بسيار شهرها ديده‌ايم كه هنگام باريدن برف بر شهر و بيابان و تابش ستارگان در شب باز هم مانند ديگر شهرها تاريك مىشود ، چگونه يك خردمندى مىتواند اين سخن را باور دارد . او مىگويد : اسكندريه هفت دژ و هفت خندق داشت . عمر پسر عاص ، به عمر خطاب نوشت : من شهرى را گشوده‌ام كه دوازده هزار بقّال دارد كه سبزى تازه مىفروشند . در آنجا چهل هزار يهودى هست كه بايد گزيت بپردازند . از عبد العزيز پسر مروان پسر حكم روايت كند كه چون به ولايت اسكندريه گمارده شد ، پيران شهر را بخواند و گفت : مىخواهم اسكندريه را به آبادانى روزگار پيشين باز گردانم ، شما با من همكارى كنيد ، من با دارايى و مردان به شما كمك مىرسانم . ايشان گفتند : [ به ما مهلت ده تا در آن بينديشيم ] ، پس بيرون آمده رايزنى كردند و بر آن شدند كه دخمه كهن را باز كنند ، پس يك سر آدمى را بيرون آورده ، بر يك گارى نهاده ، به شهر آوردند و آن را شكسته يك دندان آن را بيرون آورده [ 261 ] وزن آن را با همه پوسيدگى بيست رطل يافتند ، پس در پاسخ او گفتند : [ هر گاه مردمى همانند اين مردان آوردى ما مىتوانيم اسكندريه را به حال پيشين باز گردانيم ] . پس او خموش ماند . گويند : مجلسهايى كه در اسكندريه مانند
هامش
( 1 ) . ساطرون نام يكى از شاهان جرمق - سريانى شمال بين النهرين نيز بود كه در همين كتاب چ ع 1 : 921 : 18 همين جلد ص 855 . ( 2 ) . بنا بر فهرست وستنفلد ، ياقوت چهار بار از او نقل كرده است . ولى گويا همان ابن زولاق باشد كه در پانوشت 1 : 168 : 23 شناخته شد .
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 232 | ياقوت الحموي / علينقى منزوى