مناره ( آتشگاه ) اسكندريه ، معجم البلدان ، چ ع 1 ، ص 363 .
اسكندريه به سال بيستم هجرت به روزگار عمر خطاب به دست عمرعاص پس از كشاكش و جنگها گشوده شد پس از كشته شدن عمر ، عثمان عفان مصر را به عبد الله بن سعد بن ابو السرح « 1 » كه برادر شيرى عثمان بود واگذاشت ، مردم اسكندريه بپاخاسته سرپيچى كردند . پس به عثمان گفته شد : [ مردم مصر را جز عمرعاص خاموش نتواند كرد ، كه زهر چشم از ايشان گرفته است ] . پس عثمان عمر را فرستاد و دوباره مصر را با زور بگشود و آن را به دست عبد الله بو السرح سپرد و از مصر بيرون رفت تا روزگار معاويه باز نگشت . دادرس بزرگوار ابو حجاج يوسف پسر ابو طاهر پسر ابو حجاج مقدسى عرضهگر سپاه صلاح الدين يوسف پسر ايوب برايم گفت : [ فقيه بو عباس احمد پسر محمد ابّى - ابّه از شهرهاى آفريقا است - گفت : به ياد دارم شبى با اديب بوبكر احمد پسر محمد عيدى بر كرانهء درياى عدن راهپيمايى مىكرديم ، چون من كمى خموش ماندم ، پرسيد در چه مىانديشى ؟ گفتم : هم اكنون اين شعر را مىسرودم :
و انظر البدر مرتاحا لرؤيته * لعلّ طرف الّذى اهواه ينظره « 2 »
او هم آنگاه با نو ساختهء ( مرتجل ) خود آن را چنين تكميل كرد [ 265 ] :
يا راقد اللّيل بالاسكندريّة لى * من يسهر اللّيل و جدا بى و اسهره
الاحظ النّجم تذكارا لرؤيته * و ان مرى دمع اجفانى تذكّره
و انظر البدر مرتاحا لرؤيته * لعلّ عين الّذى اهواه تنظره « 3 »
هامش
( 1 ) . براى بيوگرافى اين مرد و دليل قيام مردم بر ضد او ، ن . ك درسهايى دربارهء اسلام ترجمهء منزوى ص 373 - 374 .
( 2 ) . بدان اميد به ماه مىنگرم كه شايد آن كس كه او را دوست مىدارم نيز به ماه درنگرد .
( 3 ) . اى خفته به شب ! مرا در اسكندريه كسى است كه براى من بيدار مىماند و من نيز براى او بيدارم . چشمم به ياد او به ستاره خيره ماند . هر چند